چوب خدا
میخوام یه داستانی واستون بنویسم داستان یه خونواده چهار برادر و دو خواهر که بترتیب سن شهین – جعفر – ژیلا – اصغر – مهدی – غلامرضا که همگی با هم در نهایت خوشی زندگی میکردند از این بین شهین و اصغر ازدواج کرده بودند و زندگی خوبی داشتند و بقیه ژیلا نامزد و غلامرضا نامزد کرده و در خونه پدری همراه مهدی بوده و جعفر خارج از کشور بود و همگی بنا بگفته خودشان بهترین خواهر و برادر بودند تا اینکه اول مادرشون و سپس پدرشون فوت میکنه و چند ماهی به این صورت میگذره و هیچکس به خودش جرائت نمیده که حرفی از مال و اموال بعبارتی ارث و میراث بزنه تا اینکه یه روزی که شهین خونه پدرش میره می بینه خونه خالی از وسایل هست و با ترس از اینکه شاید دزد اومده باشه به اصغر زنگ میزنه و اونم اظهار بی اطلاعی میکنه و بعدش به مهدی که مهدی با عصبانیت میگه چه مالی چه اموالی تازه اگه بوده متعلق به اونا بوده که بعد مرگ مادرشون از پدرشون مواظبت کرده اند و اگه هرکی هم اعتراضی داره دستش به هرکجا بند میشه بره از اونجا بگیره خلاصه شهین هم ناراحت و گریان از اینکه همیشه میگفت من از اون اموال خونه فقط یه یادگاری میخوام و هیچی بخونه برمیگرده و افراد دو جبهه تشکیل میدن شهین و اصغر از یکطرف و ژیلا و مهدی و غلامزضا از طرف دیگر که جعفر هم با استناد به چیزی که بقیه تعریف کردند به مهدی وکالت میده ، روزا میگذره شهین وکیل میگیره که خودش با اونا رودررو نشه و اصغر هم همکلام با شهین منتظر میمونه و ماهها میگذره تا اینکه از طریق دادگاه ارث تقسیم میشه و از اونجایی که شهین و اصغر زندگی خودشون رو داشتند این گذشت زمان هیچ تاثیری در زندگیشون نمیگذاره ولی غلامرضا که به امید گرفتن ارث هزارتا وعده و عید به خونواده نامزدش داده بود تو بد وضعیتی گیر میکنه خلاصه این خواهر برادری با این وضعیت تمام میشه طوری که بچه های اصغر فکر میکنند که عموی نداشته و فقط یک عمه بنام شهین دارند و بچه های شهین هم که تو این مدت ناراحتی مادرشون رو دیده بودند خط بزرگی بر روی دائی ها و خاله میکشند و چندین سال میگذره رضا دیگه نمیتونه خوشبخت بشه و مدام با همسرش درگیری پیدا میکنه و از آنجایی که تو شهر خودش تنها مونده بسمت شهین و اصغر کشیده میشه (تمامی فامیل بعلت شناخت از شهین و اصغر طرف این دو رو گرفته بودند) ولی در اثر بیتفاوتی که خودش میبینه آروم آروم کنار میره و تنها با یه زندگی پر از مشکل به زندگیش ادامه میده جعفر هم که پولهایش دست مهدی بقولی عامل فتنه بود میسپاره و خود مهدی هم شروع به راه انداختن کارخونه ای میکنه که بعلت تاخیر بانک در دادن وام سالها طول میکشه تا اینکه سال قبل موفق میشه کارخونه رو راه بندازه و ازدواج میکنه و چندی قبل یه عروسی خیلی خیلی مفصل راه میندازه و بقول کسانی که بودند یه عروسی چند صد میلیونی تا اونجا که از دوبی خواننده میاره وکلی حرف و حدیث و خانمش رو بخونه اش میبره و پنج روز بعد صبح که از خواب پا میشه هرچی همسرش رو بیدار میکنه خانمش بیدار نمیشه و همسرش فوت کرده. اینم داستان من نمیدونم این ضرب المثل رو شنیدن یا نه که میگه چوب خدا صدا نداره اگه بزنه دوا نداره



