بازم بیمارستان

سه شنبه بود که به دکتر رفتیم و خانم دکتر با اون چهره شاد و مهربونش با لهجه بخصوص ارومیه ای که داره گفت کوچولومون 6 اردیبهشت کامل کامل میشه و الان یه کوچولو تپل هست و بعد اونروز یه روزی رو تصمیم میگیریم تا کوچولو بیاد بیرون.شاد و خوشحال اومدیم بیرون و من در تلاش که تمامی کم و کسری های میشا رو تکمیل کنم .کاتالوگ محصولات جانسون رو گرفته و از روی اون همه وسایل بهداشتی و غیره رو میگرم و دیروز هم با یکی از نمایندگی ها تماس گرفتم تا بیاد ماشین ظرفشویی رو که واسه کادو خریدم نصب کنه خلاصه تو تکاپوی این کارا که همه چی بخوشی تموم بشه .خلاصه امروز ظهر نمونه آزمایش ادرار 24 ساعته رو بردم به یکی از بیمارستانهای بنام و قرار شد ساعت 17.30 برم جواب رو بگیرم و بعدش رفتم خونه پدرخانمم و نهار خوردیم و بهمسرم گفتم که یکساعتی میخوابم تا شب کلی بیدار بمونیم و ساعت 17 رفتم بیرون سی دی اخراجیها رو گرفتم تا شب نگاه کنیم و بعد اون به آزمایشگاه رفتم که گفتند جواب 756 در اومده (رنج نرمالش رو نوشته بودم که 150 هست ) بلافاصله رفتم مطب خانم دکتر که نبود با موبایلش تماس گرفتم که گفت به احتمال 99% آزمایش اشتباهه چون فشار خونش پایین بود ولی محض احتیاط ببرم بیمارستان بستری کنم  که من رفتم کارهای تشریفاتی بیمارستان رو انجام بدم و خانمم و مادر خانمم اومدند و زود یه آزمایش Random دادیم که منفی در اومد ولی بازم خانم دکتر گفت بمونه تا یه آزمایش 24 ساعته بده و بازم طفلک همسرم اونجا موند که تاوان اشتباه یه تکنسین ... رو بده  و منم کمی پیشش مونده و بعد بخونه برگشتم که مثلا یه ذره کارهای خونه رو انجام بدم که دست و دلم به هیچ کاری نرفت یه آهنگی رو که امروز دانلود کرده بودم (آهنگ سریال Affedilmeyen ) رو باز کرده و همه اش با کامپیوتر کار کردم و الان 2.43 دقیقه نصف شبه که اگه خوابم بگیره میخوام برم بخوابم که صبح زودتر پاشده دوش گرفته برم بیمارستان.آخ که میشا عزیز دل بابا ببین نیومده چه کارها میکنی.

مسئولیت

دو سه روزه که دچار حس عجیبی شده ام یه حس توام با استرس و ترس ، فکر که میکنم اینکه یه موجود زنده یه کوچولو میخاد بجمعمون اضافه بشه و مسئولیت اونم داشته باشم تو اینکه میتونم یا نه دچار استرس شده ام آخه این موضوع یه ذره با بقیه چیزا فرق میکنه آدم وقتی یه پروژه ای یا یه برنامه ای رو شروع میکنه رو اون فکر میکنه اونو بمرحله عمل در میاره به خیلی مانع ها برمیخوره دلسرد میشه شوق میکنه تا اینکه اون پروژه یا برنامه رو تموم میکنه و اینجاست که دیگه همه چی تموم شده و فقط لذت اتمام و شوق و ذوق اون پروژه تو آدم میمونه و دیگه هیچ ، ولی این موضوع بچه فرق میکنه اون موقع که بچه بدنیا میاد تازه همه چیزا شروع میشه ، وقتی یادم میفته که یه روز قرار همه (مامان ها ) برن و ما رو با اون تنها بذارند از الان وحشت میکنم اون نازی که زبون نداره حرف بزنه چطوری میخایم دردشو بدونیم چطوری میخواهیم بدونیم گشنه هست و شکمشو سیر کنیم و هزاران چگونه دیگه.این سه روز رو همه اش با همسرم بودم سعی کردم این کسری باهم بودنمان را تو این دو سه هفته اخیر جبران کنم کلی با هم حرف زدیم و جالب اینکه همه حرفامون راجع به میشا بود خیلی عجیبه میدونید همسرم چی میگه تو این دو سه روز چندین بار گفته که میترسه وقتی میشا بدنیا اومد از اینکه دیگه باهاش نیست و ازش دور شده غصه بخوره !!؟ خیلی ذوق میکنه وقتی میشا تکون میخوره از شوق داد میزنه اشک تو چشاش جمع میشه و من مثل یه کوه یخی  نمیتونم اون احساسی رو که اون داره داشته باشم  البته بخاطر همسرم لبخند میزنم از خوشحالی اون خوشحال میشم ولی مثل او نمیتونم باشم بیشتر ترس برم میداره  که شاید نتونم از عهده این مسولیت بزرگ بر بیام   

دزد دریایی شجاع

                  

مرد توي اتاق انتظار روي صندلي خودش نشسته بود و عصايش را به ديوار تكيه داده بود هنوز بعد چند ماه نتوانسته بود با اين مصيبت عظيم كنار بياد.وقتي توي اون تصادف لعنتي يكي از پاهاشو از دست داد خيال كرد كه همه چيزشو از دست داده هنوز هم نتونسته بود با خودش كنار بياد.روي قفسه سينه اش احساس سنگيني ميكنه . مقابلش روي صندلي ديگري زن جواني با پسر بچه كوچكي نشسته اند.پسرك حدود 5-6 ساله در حاليكه روي يكي از چشماشو بانداژ بسته كنار مادرش نشسته.پسرك به مرد زل ميزنه.مرد ميگه : سلام آقا كوچولو.پسرك ميخنده  ، خنده هاش هم مثل خودش قشنگ وپر از شيطنته.مرد با لحن كودكانه ميپرسه :واي واي چرا چشمتو بستي؟پسرك ميخنده و ميگه:چون ميخوام تا آخر عمرم يه دزد دريايي شجاع بمونم.مرد از جواب پسرك مات و مبهوت ميمونه.واي خداي من بچه ها عجب روح لطيفي دارند حتي در مقابل مشكلات . منشي دكتر اسم مرد رو صدا ميزنه و مرد با تكيه به عصا بلند ميشه.پسرك نگاهي به پاي قطع شده مرد ميندازه و ميگه : واي چرا شما فقط يه پا داري ؟ پس اون پات كو؟.مرد نگاهي به پاش ميندازه و ميگه :آخه مي خوام تا آخر عمرم يه دزد دريايي شجاع باقي بمونم.و يعد بلند بلند ميخنده حالا ديگه مرد روي قفسه سينه اش احساس سنگيني و غم نميكنه.

عید نوروز را چگونه گذرانده اید؟

این موضوعی بود که سالیان سال برای انشا میگفتند و منم میخوام خاطره اون سالها رو زنده کنم و از تعطیلات نوروز واستون بگم .توی این تعطیلات به لطف همسرم که از 9 اسفند  تو استراحت مطلق بود  یه روز هم نتونستم دل سیر بخوابم از بس خودش نمیتونست بخوابه منم نمیگذاشت بخوابم و شب و نصف شب و اول صبح همه اش تا حوصله اش سر میرفت بیدار میکرد که من حوصله ام سر رفته پاشو حرف بزنیم و خواب بی خواب .و دید و بازدید هم که تعطیل بود و همه اش تو خونه موندیم ولی میدونید تو این روزهابه دوتا موضوع جالب برخوردم یکی عشق و علاقه مادری که بطور خیلی زیاد تو همسرم بوجود اومده و دیگری عظمت نوه.میدونید بعضی وقتها که بهمسرم نگاه میکردم میدیدم دستهاشو رو شکمش گذاشته داره با میشا حرف میزنه و یا تو اوج بی حوصلگیش که عصبانی هم میشد وقتی یه ذره از میشا حرف میزدم که میشا بدنیا بیاد اینطوری میشه اونطوری میشه لبخند به لباش مینشست و واقعا برام جالبه چطوری میشه یه موجود زنده وقت و بیوقت تو شکم آدم وول بخوره و آدم احساس خوش داشته باشه و اما موضوع دوم که نوشته بودم عظمت نوه اینه که میشا اولین نوه بابا و مامانم حساب میشه و اونا از سه چهار ماه پیش خودشونو آماده کرده بودند که برای عید بهمراه برادرم خارج از کشور برند و هروقت من میگفتم میرید ما تنها میمونیم میگفتند آدم گنده هستید میشینید خونه ما سوغاتی میاریم و اول اسفند ویزاشون رو هم گرفتند و وسایلشون رو هم جمع کرده بودند که موضوع مریضی همسرم پیش اومد و اینکه شاید میشا زودتر بدنیا بیاد موندند و هرچی گفتم برید دیگه مشکل رفع شده گفتند تو عمر یه بار این مسئله پیش میاد و اونم نمیشه که نوه مون بدنیا بیاد و مانباشیم و کلی هزینه ویزا و سفر فدای نوه شون شد نوه ای که بعد این همه سال نیومده جای ما رو گرفت و بقولی نو که اومد به بازار کهنه میشه دل آزار.خلاصه پنج روز اول عید رو خونه مادر خانمم موندیم و بقیه اش رو هم خونه مامان من .و قراره امروز بریم آزمایش و سونوگرافی و بعدش دکتر ولی میدونید خیلی دلم میخاد فروردین بدنیا بیاد حتی سی ویکمش ( وقت زایمان رو دکتر 21 اردیبهشت گفته )آخه منم متولد فروردین هستم (19 فروردین که اگه خواستین کادرو بفرستین بدونین) که دختر و بابا تو یه ماه بدنیا اومده باشن حالا ببینیم چی میشه.خوب دیگه خیلی زیاد شد امیدوارم این روزها بهتون خوش گذشته و روزهای خوبی پیش رو داشته باشین.قربانتان