خونه خودمون

  

بالاخره مهمونیها تموم شد و یکشنبه یعنی دیروز غروب مامان گفت بلند شید میشا رو پیاده تو کریرش ببرین بیرون بگردونین تا کمی حال و هواش عوض بشه.هاله و من ته دلمون ترسی بود ولی خوب نمیتونستیم که چیزی بگیم اومدیم بیرون ، همه جا شلوغ و پر آدم ، میشا هم تو حال خودش بود همه جارو دید میزد و همه هم چقدر نگاش میکردند و بهش متلک مینداختند که عروسکه و از این حرفها و شب بخونه برگشتیم و دیروز اونطوری گذشت و اما امروز که از چند روز پیش تصمیم گرفته بودیم بخونه خودمون بیایم تا شنبه که هاله میره مطب کمی تنهابوده و ببینیم میتونیم میشا رو اداره کنیم یا نه؟خلاصه صبح ساعت حوالی 7.30 بود که دیدم میشا داره صداهایی در میاره از هاله پرسیدم چشه ؟گفت دنبال یکی میگرده باهاش بازی کنه بر داشتم و اومدم اتاق بابا و مامان که مامان بیدار بود و میشا رو گرفت و بعد کلی حرف زدن و بازی باهاش برد گذاشت پیش بابا و بابا بیدار شد و شروع بحرف زدن با میشا کرد( بابایی که اگه ساعت 9 بیدار کنید غرولندش کجا میره که من مطب دیر میرم که صبح دیر پاشم) و همون بابا کلی با میشا حرف زده و بازی کرد و نوبت به بیدار کردن رامین اومد که اونم بهمون صورت و اوضاع خوب بود تا غروب که مامان وبابا ما رو آوردند خونمون که مامان از همون لحظه که از خونه می خواستیم بیرون بیاییم همه اش گریه میکردو موقع خداحافظی دیدم بابا هم کلی اعصابش بهم ریخته و ناراحت بود که بروش نمی آورد و همه اش میکفت مواظب باشین و چیزی شد زود تلفن بزنید. و اونا رفتند ما هم خیلی نارحت بودیم خیلی حتی بعد اونا چند لحظه ای نتونستیم حرفی بزنیم و فقط محکم همدیگر رو بغل کردیم و اونطوری خودمون رو سبک کردیم و بعدش نوبت میشا خانوم بود که جاشو رو حاضر کرده و بخوابونیم.وبعد خوابیدن گلم شروع بکار کردیم و الان که ساعت 12.35 دقیقه نصف شب شده خانم کوچولو داره شیر میخوره و هاله هم تو همون حالت تلویزیون رو نگاه میکنه و منم دارم اینا رو واستون مینویسم و زندگی دوباره بحالت نرمال خودش برگشت ولی اینبار با معجزه ای بنام میشا.

برای نیلوفرجونم

سلام

میبینید چه وبلاگم خوشگل شده اینو نیلوفرجونم واسم درست کرده همه کارشو قالب ،  موزیک منم خیلی دوسش دارم این عکس رو هم واسش انداختم که این آقا عکاسه (بابا علیرضا) عجله داشت میخواست مهمون بیاد نتونست فلاش رو تنظیم کنه اینطوری افتادم ولی بعدش رو عکسام کارایی کرد که میبیند خوب دیگه این روزا خیلی مهمون میاد خسته شدم میخوام برم لالا کنم.نیلوفر ، شقایق ، لی لی حوضک ، رها وخلاصه همتون رو  خیلی دوستون دارم ضمنا شبنم خوب نگاه کن بهم بگو شبیه کی هستم مامان خوشگلم یا بابای خوبم خوب؟

 

خونه شهین جون

 

بالاخره بعد یه غیبت یکهفته ای تونستم بیام سمینار و دوروز تعطیلی چطور گذشت خدا میدونه  باور کنید چهارشنبه شب تا صبح خوابم نبرد و صبح زود خونه مادر خانمم رفتم و وسایل میشا رو جمع کرده و بعدش میشا خوشگلم همراه هاله با اشی (مادر خانمم اسمشون اشرف هست که اشی میگیم)خداحافظی کردیم خیلی دلم بحال اشی سوخت همچی گریه میکرد خیلی هم اصرار کردیم که با ما بیاد نیومد.میدونید این مادرخانمم خیلی خوبه خیلی خیلی نجیبه ، همیشه دوسش داشتم و احترامش رو نگه داشتم و اونم از هیچ محبتی تو حق من دریغ نکرده و واقعا همونطوری که میگه مثل پسرش منو دوس داره. خلاصه بخونه اومدیم (که عکس بالا هم لحظه ایست که میشا خوشگلم لحظه اول ورودش انداخت)  شهین جون (مادر بنده) از خوشحالی پر میکشیدو بعدش بابا اومد و شب هم برادرم باور کنید یه جشن حسابی تو خونه بود. اما شب بالاخره با دخترم و هاله با هم بعد یکماه و خرده ای تنها شدیم و میشا خانم هم تا صبح انگار ساعت کوک کرده بودند یکساعت به یکساعت بیدار شده و شیر میخورد و منم باهاشون بیدار شده و نگاه میکردم و اونشب بود  به یه چیزی پی بردم و اون حسی که تو وجود یه زن بوجود اومده و اونو تبدیل به مادر میکنه  میدونید هاله قبل از اینکه مادر بشه خیلی خیلی بدخواب بود یعنی زمونی که وقت خوابش میرسید باید میخوابید والا تا صبح بیدار میموند و شب هرجا بودیم باید باطری تمامی ساعتها در میومد و جا نرم بود و کلی چیزها ولی الان ساعت بساعت بیدار میشه و بدون اینکه یه لحظه هم خمی به ابروش بیاره با تمام شوق به میشا شیر میده چه دنیای .ویاد جمله ای افتادم که میگه: خدا نمی توانست در همه جا باشد از این رو مادران را آفریده.

زندگی و شطرنج

خدا اموات کسی که این اینترنت وایرلس رو اختراع کرد و باعث شد همه تو سمینارها و جاهای دیگه استفاده کنه رو بیامرزه و الا آدم تو سمینار وقتی خوصله اش سر رفت میخواست چیکار کنه!!؟ این تقریبا یه هفته ای که نبوده و نیستم اونطوری که باید نمیتونم آپدیت کرده و بشماها سربزنم پس اگه نظری ننوشتم لطفا ناراحت نباشید و لااقل یه نفراز اینکه دیگه نقدی واسش نمینویسم حتما خیلی خوشحال میشه .و اما این هفته هفته خیلی خوبی (جدا از این دوروز که تو سمینارم) واسم هست چون فردا و پس فردا از صبح تا شب با میشام و بعدش  روز پنجشنبه هم که میریم خونه مامان من و چه شود و امروز این سمینار تموم میشه و با قطار برمیگردم فقط باید بعد نهار زودی برم واسه میشا یه مقدار وسایل بگیرم.خوب  آخرسر هم  یه اس ام اسی که یکی از دوستام واسم فرستاده و خیلی جالبه رو واستون مینویسم.

زندگی مثل شطرنجه اگه بازی نکنی میگن بلد نیست  اگه بد بازی کنی  میبازی اما اگه خوب بازی کنی همه میخوان شکستت بدن.

 

دوست داشتن یا عادت کردن!؟

هنوز خیلی از ماها تفاوت دوست داشتن با عادت کردن رو درک و حسش نکرده ایم ،با یکی حرف میزنیم و این حرف زدنمان مدتها طول میکشه و کلی بهش عادت میکنیم و بعد جدا شدن کلی قیل و داد که عاشق بودیم و اینطور شد و اونطور که اگه پای عاشقی در میون بود که مطمئنا هیچکدوم از طرفین به هر قیمتی هم بود از هم جدا نمیشدند و تا نفس داشتند پای هم میموندندکه البته آدم این موضوع رو بعد گذشت چندین وقت که بیاد اون ایام میفته میفهمه و چه خوب که با بیاد افتادن اون روزها افسوس اینکه خیلی چیزها رو برای هیچ از دست داده نخوره و لبخندی بزنه  که چیزهای کودکانه ای. (قابل توجه رهای عزیز). عشق چیزی نیست که آدم بتونه تو جایی پیدا کنه و یا اینکه با مراجعه به جایی و یا با پرسیدن از کسی اونو بفهمه و یا اینکه واسه اون نقدی بنویسه و تفسیر کنه (برای نیلوفر عزیز) عشق چیزیه که آدم باید خودش حسش کنه درکش کنه لمسش کنه باهاش زجر بکشه از گریه کردن خجالت نکشه و نذاره  بهر قیمتی هم که شده یه لحظه از هم جدا بشن  هر دو برای هم بتی باشند قابل پرستش .(آیا تو این موقع میشه بالاتر از گل چیزی بهم بگن لیلای عزیز).زمون دانشجویی اغلب هر ترمی با یکی دو نفر حرف میزدم(حرف نه دوستی) ولی هیچکوم حسی رو تو من بوجود نمی آوردند که بتونم بهشون کلمه دوست رو خطاب کنم.یادمه یه بار تو دانشگاه تو یه مسابقه رزمی یکی از دانشجویان بر اثر ضربه طرف مقابل بزمین افتاد و نتونست از زمین بلند بشه که از اون طرف دیدیم یه دختر از بالای نرده ها پریده و بسمت تشک دویده و سر اون رزمکار رو تو بغلش گرفت و شروع بگریه کرد.اون موقع بود که لرزیدم و اون خلا بزرگ رو تو وجودم بیش از بیش حس کردم ولی بازم این چیزا رو فقط تو فیلما فکر میکردم پیدا کنم تا اینکه اونو دیدم ، و همون روزای اول تونستیم خلا همدیگه رو پر کنیم عاشق بشیم همدل و یار هم باشیم و قول دادیم تا آخرش باهم باشیم با هم نفس بکشیم و اون زمون بود که دیدم  همه چیزهایی که تو فیلمها دیدم تو دوستی ما هم بوده و هست و این هر روز بیشتر شد تا اینکه یه روز هم نتونستیم دور از هم بمونیم.بهترین لحظاتمون لحظه ای بود که با هم بودیم تا اینکه یکی اومد و مایی که یکروز نمیتونستیم از هم دور باشیم رو جدا کرد و باعث شد دور باشیم و تحمل کنیم و زجر این دوری رو بکشیم بدون اینکه حتی بتونیم یه لحظه جرات اعتراض داشته باشیم و تازه لبخندی هم به او بزنیم که اون یکنفر میشا نام داره.

دو روز خوب

سلام منم میشا که میخوام با شما حرف بزنم.دیروز وپریروز بمن خیلی خوش گذشت آخه میدونید چند وقت بود که شبها خیلی کم میخوابیدم فکر نکنیدگریه میکردم همینطوری بغل مامان هاله مینشستم و شیر میخوردم و همه جا رو نگاه میکردم چه چیزهای عجیب و غریبی و مامان هاله هم که نمیخوابید همه اش کم حوصله بود غروبها هم که بابا میمومد با من حرف میزد و منو میبوسد و بغل میکرد ولی اونم وقتی با مامان حرف میزد میدیدم که قیافه اش یه جوریه مثل اون وقتی نیست که بمن نگاه میکنه و میگه خسته شدم تنها شدم من که نمیدونم منظورش چیه و مامان میگفت تموم میشه برمیگردم خونمون بازم باهم میشیم.و دو روز پیش بابا زود اومد ومامان هاله  بمن زورکی  شیر داد و منو خوابوندند و بیرون رفتند و منم که خوابیدم و بعد که بیدار شدم دیدم برگشته اند و رو تخت کلی چیز ریخته بود که مامان داشت همه اش رو نگاه میکرد که داد و بیداد کردم که بمن هم برسین و هردو حالشون خوب بود و بابا بازم کلی منو بغل کرد و بوسید و رفت ولی ایندفعه دیگه مثل روزهای قبل ناراحت نبود . دیروز از صبح زود اومد و کلی باهم بودیم و همه اش با من بازی میکرد و غروب هم منو حموم کردند گفتند مهمون میاد و جی جی های تازه پوشوندند و مامان هاله شیر داد و بعدش منو خوابوندند منم نفهمیدم اگه مهمون میاد و منو حموم کردند که خوب بشم و جی جی پوشوندند پس چرا بعدش منو خوابوندند.خوب واسه این دفعه بسه .بعدش من یه دوست پیدا کردم اسمش شقایق هست اگه مامانش اینا رو میخونه بهش بگه که میشا هم اونو خیلی دوست داره.بای بای