اعتماد یا عدم اعتماد و یا ...
مردادماه سال 84 بود که یکی از خانمهای فامیل بهم گفتند که سیستم SMS موبایلشون فعال شده و من راه اندازی کنم و چند روز بعد یک SMS تشکر واسم فرستادند و بعد اونهم چند تا جوک و منم در جواب واسه اشون جوک فرستادم و این SMS بازی ادامه یافت و جوکها بیشتر شد و بمراتب غلظت جوکها ( بالای 18 سال )زیاد شد و چندین بار به ایشون تذکر دادم که شاید شوهرشون دیده و ناراحت بشن و گفتند نه مسئله ای نیست همه داراری تحصیلات عالیه هستیم و این جور چیزا حل شده است و قابل ذکر که ما با اونها یک رفت و آمد خیلی نزدیکی داشتیم تا اینکه یه روز شوهرشون تلفن زده و در نهایت ادب اون چیزایی که نباید گفته میشد رو گفتند و من خر عوض اینکه دهن بازکنم بگم بیا این تاریخ SMS ها و ببین کی اول شروع کرده و کی بود که جوکها رو میفرستاد سکوت کردم (تو مطلب قبلی نوشته بودم گذشته آزارم میده)خلاصه روابطمون سرد شد.اینوهم بگم که هاله از همه چی خبر داشت و بارها بهم گفته بود و نمیدونم چرا بموضوع خوشبین بودم.خلاصه تا اینکه اتفاق ناگواری برای اون خانواده پیش اومد و ما هم اون لحظه کنارشون بودیم و تقریبا بقولی یخ ها آب شد و دوباره روابط از سر گرفته شد ولی اینبار من از خانومه چه رفتارا چه اخلاقا فاصله گرفته بودم هرچند منم مقصر بودم ولی چندین بار گفته بودم .بهر حال بعد اون ماجرا رفت و آمدها از سر گرفته شد البته از اونجایی که در شهرهای دیگه بودیم کم همدیگر رو میدیدیم .و تو این فاصله من چندیدن بار به رفتم که فقط تلفنی تماس میگرفتم تا اینکه دیدم بد میشه و حوالی یکسال پیش که رفته بودم بمحل کار شوهرخانم رفتم و اونجا کلی تحویلم گرفت و با هم بیرون رفتیم و شب که من میخواستم جای دیگه برم گفت باید بخونه ما بریم و منم نه گفت که باید بریم و بعد که بخونه شان تلفن زد گفت متاسفانه بچه اش مریضه و خانمش بچه رو برده خونه مادرش و کلی عذرخواهی، بعد دو سه ماه که دوباره اونجا رفته بودم تلفن زد و محل کارش رفتم و بازم شب که میخواست منو ببره خونه اینبار مادر خانمش میخواست بره مکه کسی خونه نبود و بازم شرمندگی و از این حرفها.که اونروز توبه کردم و هزاران بار بخودم فحش دادم که چرا پیشش رفتم و کلی ناراحتی.تا اینکه اونها اومدند و اونقدر خوب رفتار کردند و اونقدررفتارشون رلکس بود که گفته آره من اشتباه کردم خوب مشکله پیش میاد.تا اینکه هفته پیش که اونجا بودم گفتم برم سر بزنم اونا واسه دیدن ما اومدند و کلی ما رو شرمنده کرده بودند و رفتم و نشستم و شب که میخواستم برگردم گفت شب مهمون دعوت کردند که اگه من با اونا نرم ناراحت میشه و اونم نمیره و منم رفتم و بعدش بخونشون بردند و صبح هم شوهر خانم منو به محل جلسه بردند و دیگه مطمئن شدم که من اشتباه میکردم.تا اینکه شنبه که اونجا بودم و براشون وسایل کامپیوتر و تعدادی عکس میشا و جزوه و اینا برده بودم بمحل کار رفتم و مثل همیشه با روی باز و خیلی عالی برخورد کردند و گفتند شب میریم خونه و کلی حرف و حدیث و باز امتناع از من و اصرار از اونها که کاری براشون پیش اومد و گفت من تو رو میبرم خونه بعد خودم میام که من گفتم نه اینجا میمونم گفت نمیشه و اون ناراحت میشه و بریم بیرون شام بخوریم و منو بذاره خونه و خودش هم بعد اتمام کار بیاد که قبول نکردم و رفتیم شام و یهو فکری به کله ام زد گفتم بذار امتحانش کنم و بهش گفتم من شب خونه شما نمیرم ولی از اونجایی که شما نمیتونید این قطعه کامپیوتر رو نصب کنید من خونه شما رفته نصبش کرده بعد میرم و گفت مسئله ای نیست و بهش تلفن زدند و به بهونه این که رستوران شلوغه رفت بیرون صحبت کرد و برگشتنی گفت بخونه زنگ زده بچه اش گفته مادرش خوابه و خوب دیگه خانوما رو نمیشه از خواب بیدار کرد و از این حرفها و چیزی که باید دستگیرم میشد شد و بخونه برگشتم (خونه ای که اونجا داریم) خیلی ناراحت بودم خیلی .و امروز صبح هم که جلسه بودم و نزدیک ظهر تلفن زد که حتما با هم باشیم گفتم که بعد جلسه من عازم هستم و بعدش نزدیک غروب SMS زدند که اگه موندم حتما اطلاع بدم که منم شب بود برگشتم و الان ساعت 4.52 دقیقه صبح دوشنبه است که اینا رو مینویسم و این جریان من و SMS بازی کجا اشتباه کردم و یا باید چه کار انجام میدادم نمیدونم.