خواستگاری

یکی از چیزهایی که همیشه به شهین جون میگفتم این بود که اگه قرار باشه زمانی من ازدواج کنم و بخواهیم بریم خواستگاری دوست ندارم مثل همه خواستگاریها چند جلسه باشه ویه جلسه بریم و تموم شه.مامان هم میگفت تو قبول کن اونش با من.بالاخره بعد مدتی رفت و آمد با هاله و شناخت اون به مامان جواب مثبت رو دادم و شهین جون زنگ زد از اشی وقت گرفت و یه روز من و بابا و مامان بخونه اونا رفتیم که اونا هم همون مثل ما اشی بود و بابای هاله و هاله و مثل یه مهمونی که انگار نه انگاربرای خواستگاری رفته ایم نشستیم و از همه جا صحبت شد الا خواستگاری نکته جالب اینه که جلوی در اونا گفتم من خجالت میکشم گل رو بردارم و شهین جان گل رو برداشت و به هاله داد.خلاصه وقتی میخواستیم بلند شیم و خداحافظی کنیم مامان رو به بابای هاله کرد و گفت :خوب این آخری حرف اینا رو بزنیم و اگه مایل باشین دفعه بعد با انگشتری خدمت برسیم و باباش هم گفت انشالله و بخونه برگشتیم و چند روز بعد اونا بخونه ما اومدند و بازم از همه چی حرف زدند الا ما وآخر سر بشوخی گفتند بابا این دوتا دیگه از بس اینطوری نشستند که ما حرفشون رو بزنیم کلافه شدند یه ذره هم درباره اینا حرف بزنیم و  بابای هاله گفت چون هاله فقط یه برادر داره و علیرضا هم یه برادر که هردوتاشون اینجا نیستند مراسم عقد بمونه برای روزی که اونا هم باشندو مراسم خواستگاری اینطوری تموم شد یعنی اونی که میخواستم جالب اینجاست که بعد 5 سال نه هاله و نه من از مقدار مهریه و بقیه چیزها خبر نداریم چون یکبار بابا خونه اونا رفته وبا بابای هاله صحبت کرده بودند و یه روز که من از بابا پرسیدم گفت این مسئله به بزرگترها مربوط میشه .  حالا وقتی بقیه رو میبینم که یه روز خاله و عمه ها میرن یه روز خودشون و و یه روز هم لشکر کشی میشه  و یا اینکه سر مهریه چقدر حرف و حدیث پیش میاد و انگار مغازه رفتند برای خرید سر مهریه  چک و چونه میزنند برام خیلی مسخره و خنده دار میاد که این موضوع رو من مدیون پدر و مادر خودم و هاله  میدونم.

من و بابا

من و بابا یه رابطه جدی با هم داریم و برعکس مامان که طفلک خیلی خیلی بلاها سرش آوردم با بابا صمیمی محض نیستم.و اما اونروز که بمطب رفتم وقتی رسیدم که بابا میخواست بخونه بره و گفت بیا تو ماشین با هم حرف بزنیم و چه دردسرتون بدم اول شروع کرد بگفتن بمزیتهای ازدواج و زندگی دونفره و اینکه مامان گفته اون خانم دکتره چقدر خوبه و از این حرفها باور کنید تو عمرم اون همه خجالت نکشیده بودم اونم بدلیل اینکه تا حالا با بابا از این حرفها نزده بودیم ازدواج و زندگی مشترک و بعد این حرفها دیگه جو عوض شد و حالت تهدید بخودش گرفت که تا حالا چقدر واسه خودت پس انداز کردی و چه تصمیمی گرفتی و چقدر میخوای اینطوری بی مسئولیت باشی و بقیه حرفها و تهدید کرد که هرچه زودتر تصمیم خودم رو گرفته نظرم رو اعلام کنم که جلسه آشنایی بزارند (دقت کنید یعنی بخوای نخوای باید قبول کنی) و خونه رسیدیم و من زودتر به شهین جون پناه بردم و شروع کردیم واسه گردش غروب نقشه کشیدن و بابا هم عصبانی که دو ساعته داره نصیحت میکنه و من یه گوشم در و یه گوش دیگه ام دروازه.تا اینکه غروب با شهین جون بیرون رفتیم و گفت تا حالا که اونا کسی رو نمیخواستند من با همه بیرون میرفتم این مهمونی اون مهمونی حالا که اونا کسی رو پسندیدند اصلا باهاش بطور جدی حرف هم نزده ام (امیدوارم این سطرها رو هاله نخونه) و بهتره باهاش حرف زده و یه غروز قرار بزارم برم بیرون شاید خوشم اومد و راضی شدم. که اگه نه دیگه حق ندارم جایی پام رو بدون شهین جون بزارم . یه روز که کلاس تعطیل شد ازشون (اون زمون دیگه ازش نبود ازشون بود)خواستم بشینه و کمی حرف زدم و با پررویی تموم گفتم دوست دارم یه روز قرار گذاشته باهاش بیرون بریم تا بیشتر با هم آشنا بشیم و اونم گفت اطلاع میده.و منم فورا به شهین جون اطلاع دادم.میدونید نمیدونم چم شده بود شاید اگه مامان و بابا اینهمه پافشاری نمیکردند قبل اونا باهاش بیرون رفته بودم ولی تو این مورد این دست و اون دست میکردم شایدم از اینکه این دیگه از اونایی نیست که بقول بچه ها امروز سلام فردا خداحافظ ،نمیخواستم ریسک کنم دوست نداشتم از طرف کسی رد بشم.

من و هاله

سال 81 بود که دوستم بهم گفت بیکی از آشناهامون که دندانپزشکه و میخواد کامپیوتر یاد بگیره آدرس آموزشگاه تو رو دادم که بیاد اونجا منم گفتم مسئله ای نیست به منشی سفارش میکنم که کارها رو انجام بده.چند روز بعد که فرمهای ثبت نام رو نگاه میکردم دیدم خانم دکتر اومده ثبت نام کرده و بعد یکهفته بود که  مامانم گفت اون خانم دکتره خیلی دختر خوبیه خیلی ازش خوشم اومده (مامان مدیر آموزشگاه بود) و یه روز که  کلاس تعطیل میشد من خانم دکتر رو دیدم و سلام و علیک و یه احوالپرسی مختصر تا اینکه  یه روز دیدم که تو کلاسشون خیلی سر وصداست و استادشون نیومده و من سرجلسه رفتم و پرسیدم چرا کار نمیکنید گفتند همه رو بلد هستیم و چیزی نیست که تمرین کنیم و منم که دیدم اینطوریه عمدا چند تا سوال خیلی خیلی سخت که میدونستم تقریبا بعیده بتونن جواب بدن پرسیدم واونا که نتونستن انجام بدم کلی بهشون توپیدم و بعد اون دیگه آروم نشستند و مشغول تمرین شدند.اواسط ترم استادشون یه کوییز ازشون میگرفت مامان ناظر جلسه بود و دیدم همه اش کنار این خانم دکتر اینور و اونور میره و یه چیزهایی با هم میگن و آروم به مامان اشاره کردم که بیاد و گفتم چیه گفت بعضی چیزها رو که نمیتونه بخونه ازم میپرسه.گفتم اون برگه چیه گفت هیچی همینطوری!!!و به اصرار که نگاه کردم دیدم جواب سوالات هست و مادر بنده داره جواب هرکدوم رو که بلد نیست به اون خانم دکتر میگه و به این ترتیب ایشون با نمره خیلی خوب تو اون امتحان قبول شدند .تو این گیر ودار یعنی از وقتی که مامان خانم دکتر رو شناخته بودند با جدیت تمام هر لحظه که منو گیر می آوردند سر نهاری شامی وسط مهمونی خلاصه هرجا که فکر کنید شروع یه صحبت از ازدواج و زندگی مشترک میکردند البته تا اون روزا خیلی صحبت شده بود ولی هربار من با زرنگی طفره رفته بودم ولی اینبار شهین جان با تمام نیرو حمله کرده بود ولی بازم من طفره میرفتم تا اینکه یه روز بابا تلفن زد که امروز یه سر بیا مطب.(بقیه رو در اسرع وقت مینویسم)

آخرین عکسهای پرنسسم