سال 81 بود که دوستم بهم گفت بیکی از آشناهامون که دندانپزشکه و میخواد کامپیوتر یاد بگیره آدرس آموزشگاه تو رو دادم که بیاد اونجا منم گفتم مسئله ای نیست به منشی سفارش میکنم که کارها رو انجام بده.چند روز بعد که فرمهای ثبت نام رو نگاه میکردم دیدم خانم دکتر اومده ثبت نام کرده و بعد یکهفته بود که  مامانم گفت اون خانم دکتره خیلی دختر خوبیه خیلی ازش خوشم اومده (مامان مدیر آموزشگاه بود) و یه روز که  کلاس تعطیل میشد من خانم دکتر رو دیدم و سلام و علیک و یه احوالپرسی مختصر تا اینکه  یه روز دیدم که تو کلاسشون خیلی سر وصداست و استادشون نیومده و من سرجلسه رفتم و پرسیدم چرا کار نمیکنید گفتند همه رو بلد هستیم و چیزی نیست که تمرین کنیم و منم که دیدم اینطوریه عمدا چند تا سوال خیلی خیلی سخت که میدونستم تقریبا بعیده بتونن جواب بدن پرسیدم واونا که نتونستن انجام بدم کلی بهشون توپیدم و بعد اون دیگه آروم نشستند و مشغول تمرین شدند.اواسط ترم استادشون یه کوییز ازشون میگرفت مامان ناظر جلسه بود و دیدم همه اش کنار این خانم دکتر اینور و اونور میره و یه چیزهایی با هم میگن و آروم به مامان اشاره کردم که بیاد و گفتم چیه گفت بعضی چیزها رو که نمیتونه بخونه ازم میپرسه.گفتم اون برگه چیه گفت هیچی همینطوری!!!و به اصرار که نگاه کردم دیدم جواب سوالات هست و مادر بنده داره جواب هرکدوم رو که بلد نیست به اون خانم دکتر میگه و به این ترتیب ایشون با نمره خیلی خوب تو اون امتحان قبول شدند .تو این گیر ودار یعنی از وقتی که مامان خانم دکتر رو شناخته بودند با جدیت تمام هر لحظه که منو گیر می آوردند سر نهاری شامی وسط مهمونی خلاصه هرجا که فکر کنید شروع یه صحبت از ازدواج و زندگی مشترک میکردند البته تا اون روزا خیلی صحبت شده بود ولی هربار من با زرنگی طفره رفته بودم ولی اینبار شهین جان با تمام نیرو حمله کرده بود ولی بازم من طفره میرفتم تا اینکه یه روز بابا تلفن زد که امروز یه سر بیا مطب.(بقیه رو در اسرع وقت مینویسم)