تولد هاله

فردا تولد هاله هست تولد کسی که نه تنها قلب خودش رو بلکه بزرگترین عشق دنیا میشای من رو بمن داد. به امید روزی که خود میشا  تولد مامانش  رو تبریک بگه.

دوست داریم  و تولدت مبارک

بهترین لذت دنیا

میدونید واقعا دلم برای کسانی که بچه نداره میسوزه مخصوصا اونایی که بدلایلی نمی تونن بچه دار بشن واقعا فکر میکنم از بهترین لذت دنیا محروم هستند البته یه چیزی که هست آدم تا خودش صاحب بچه نشده این حس رو نداره من خودم تا اون لحظه ای که میشا بدنیا نیومده بود همه اش دلهره داشتم ولی این دلهره الان تبدیل شده به یکی از بهترین لحظات خوش من.تمام فکر و ذکرم پرنسسم هست که زودتر بخونه رسیده باهاش بازی کنم مخصوصا این اواخر که با در آوردن صدا  جواب میده غلت میزنه .میدونید همیشه اولین کاری که بعد شستن دست و صورتم انجام میدم اینه که لپهاشو گاز بگیرم قربونش برم صداش در نمیاد البته جای اون وقتی شهین جان میبینه دادش بلند میشه و رو من داد میزنه.خیلی بامزه شده تازگیها هم یاد گرفته اعتراض کنه از وقتی که غذا می خوره این شدت اعتراض بالا رفته دیگه شیر  رو بعنوان غذا قبول نداره حالا یه لحظه از وقت سوپش یا آبمیوه اش گذشته باشه داد بیدادی راه میندازه نگو ونپرس جالب اینجاست که هیچکدوم رو جای اون یکی قبول نمیکنه مثلا وقتی گشنه هست آبمیوه بدیم نمیخوره.و بهترین لحظه اون ساعاتی هست که کنارم خوابیده و بعضی وقت می بینم یه چیزی سینه ام و یا دستم رو میخاره  بر میگردم می بینم بلند شده و اونطوری بهم میفهمونه که پاشو باهام بازی کن بدون اینکه صدای در بیاره.خیلی لذت بخشه خیلی

بابای خوب یا بابای بد؟

دیشب بعد  یه مدت آرامشی بهم دست داد و حس کردم تونستم برای چند ساعتی بابای خوبی باشم میدونید چندین وقت بود که احساس میکردم پدر خوبی نیستم صبحها وقتی پرنسسم خواب بود سرکار میرفتم و وقتی شب میخواست بخوابه می دیدمش اونم خسته و دیروز این طلسم رو شکستم و ساعت 19 بود که به  خونه رفتم و تا 22 با عروسکم بودم بدون اینه به کاردیگه ای برسم  میدونید همچی میخندید همچی کیف میکرد که هاله سرو صداش در اومد که چه خبرتون چی کار میکنید شما پدر و دختر و آخرش دست از کار کشید و اومد پیش ما.میدونید طفلک پرنسسم از تعجب خشکش زده بود سرش رو اونور میکرد هاله رو میدید که داره باهاش حرف میزنه اینور رو نگاه میکرد من باهاش بازی میکردم بدنش رو ماساژ دادیم کتاب خوندیم خلاصه دیشب کلی بهش خوش گذشت و سعی میکنم حداقل هفته ای سه چهار روزاینطوری با پرنسسم باشم.داشت یادم میرفت پریروز هم بردیم دکتر برای یه چکآپ کلی و همه چی عالی بود اندازه دور سر ، قد  ، میزان رشد فقط خانم دکتر گفت این میشا خانوم کمی وزنش زیاده و تپلی شده  اگه اینطوری پیش بره باید بره ورزش ،اونم از دکتر میشا. ضمنا از زنان کوچک متشکرم که با نظراتشون!!؟ لطف خود رو از من دریغ نمیکنند.(آخرین نظری که در مورد تشابه من و میشا نوشته بودند)

عکس دیگه از پرنسسم

خانم دکتر

هروقت صحبت از زیبائی و هیکل و های کلاسی پیش میومد هاله دخترعموی خانم پاتو (اسم اون خانم که موضوعاتی که در اعتماد ویا بی اعتمادی نوشته بودم و پست قبلی نوشته بودم که خونشون برم یانه و براشون اتفاقی افتاده و برادرش فوت کرده را خانم پاتو میگذارم)را مثال میزدو میگفت خیلی زیباست و مانکن بتمام معنی و دارای تحصیلات عالیه(دندانپزشک)و از اینکه هاله و خانم پاتو اینهمه از او تعریف میکردند خیلی دلم میخواست که ببینمشون ولی تا حال این توفیق دست نداده بود.جمعه صبح به تهران رسیدم و بعد کمی استراحت به مسجد برای مجلس ترحیم برادر خانم پاتو رفتم و بعد اتمام مسجد همراه اشی (یه روز قبل از من به تهران اومده بود) به خونه مادر خانم پاتو رفتیم و اونجا اشی رفت پیش یه خانم مسن و جوان که بعدا فهمیدم مادر و دختر هستند نشست و به منم گفت برم پیشش و کنار اون خانم جوان که مبل خالی بود نشستم و بعد اون خانم مسن شروع کرد از اشی به پرسیدن حال هاله و میشا بعد گفت دامادتون چطوره که اشی گفت دامادم ایشون هستند و اونا رو معرفی کرد که خانم ...و دخترشون خانم دکتر...و دیدم دست تقدیر و سرنوشت منو کنار اون خانم دکتر نشونده. خانم دکتر هم که چه خانم دکتری ماشاالله و صدمرتبه ماشاالله چشم نخوره قد حدود 185 اندازه ها 90-60-90 و بعبارت بهتر یه Top Model  و حدود 2-3 ساعتی که اشی با اون خانم مسن صحبت میکرد منم با خانم دکتر گرم گرفته بودم و هراز گاهی سربسر خانم پاتو میذاشتم که عجب دختر عمویی داری و اونم میگفت خوب با دخترعموم گرم گرفتی و ناگفته نمونه که به هاله هم SMS زدم که کنار کی نشستم  و اونم زنگ زده و میخندید که عجب شانسی(طفلک هاله ام خیلی مهربونه) و خلاصه موقع خداحافظی هم خانم دکتر پیش همه گفت که حیف خیلی دیر با هم آشنا شدیم و حتما در آینده نزدیک تو یه مجلس خوب با هم باشیم و اینم ماجرای سفر یک روزه من.خدا بیامرزه مرحوم رو که چقدر بانی خیر شد

گذروندن دوره

نمیدونم بالاخره منم کی به آرامش رسیده ومیتونم یه هفته بدون استرس رو بگذرونم.دیروزتو کنسرسیوم جلسه بود و هیت رئیسه محترم طبق تصمیمات قبلی ( بدون اطلاع من ) قرار گذاشته اند که برای یک دوره تخصصی بمدت یکهفته منو بتهران بفرستند و جالب اینجاست که فقط بمن گفتند روزش رو اعلام کنم بدون  اینکه ازم بپرسند میرم یا نه.خوب اگه از دور نگاه کنیم بله یه دوره تخصصی هست و خیلی خوبه ولی از طرف من مشکلاتی رو در پی داره اولیش دوری از هاله و میشاست و دومین مسئله هم اینه که این دوره مربوط به مخابرات میشه (راه اندازی DSLAM  و...) و نمیدونم آیا واقعا الانم اون کشش رو دارم که تو یه مدت کوتاه  این دوره های تخصصی رو بگذرونم یا نه؟هنوز مردد موندم چیکار کنم.همه چی به یه طرف از موضوعی که دفعه پیش برام اتفاق افتاد(همون موضوعی که شانزدهم مهر با عنوان اعتماد یا عدم اعتماد نوشته بودم)از تهران بدم میاد نمیدونم چیکار کنم از اون دفعه چندیدن و چند بار یعنی تقریبا هر هفته اون آقازنگ زده و گفته که حتما منتظر هستند که من رفتم برم پیششون ولی اینبار هم اون اتفاق بیفته چی؟

***هنوز چند ساعتی از نوشتن اینا نگذشته بود که بهم اطلاع دادند واسه اون خانواده که از اقوام خیلی نزدیک میباشند پیشامد ناگواری رخ داده و باید فردا (پنجشنبه )تهران رفته و یه روزه برگردم.نگفتم راحتی بمن نیومده!!!

عشق من

شما جای من بودید عاشقش نمیشدید؟

اینم ترانه لالایی ویگن یک کادو از میشا به شما