آینده

از یه مرد میپرسند کدوم زن رو بیشتر دوس داری؟میگه زنی که زن من نباشه. واما چرا اینو نوشتم پنجشنبه عروسی خواهر دوستم دعوت بودیم و از اون جایی که شهین جون هم دعوت بود پرنسسم رو بردیم گذاشتیم خونه اشی و رفتیم عروسی و خیلی خیلی خوش گذشت و صبح ساعت ۵ بخونه برگشتیم و ۷ صبح هم رفتیم میشام رو آوردیم خیلی دلمون واسش تنگ شده بود آخه اولین شبی بود که بدون او بودیم. ولی دو نکته بود که نظرم رو جلب کرد 1- بین اون همه دختر که از هر سن اونجا بودند لباس هیچ یک رو نپسندیدم که بگم فردا پس فردا میشا بزرگ شد اونطوری باید بپوشه خیلی افتضاح بود واقعا نمیدونم شاید خیلی غیرتی شدم  یعنی اونجا از بین اون همه دخترهمه طوری بودند که شما نمیتونستید تشخیص بدید کدوم دختر هست و کدوم خانم و لباسها هم که  دیگه رحمت به شلوارک من که خونه میپوشم از لباسهای همه اونا بلندتره خوب همون جوک اول رو واسه این نوشتم بله واسه آقایون بیننده خیلی خوب بود و همه چهارچشمی نگاه میکردند البته من که نه اونا واسه من تعریف میکردند من همه اش چشام پایین بود ولی من یکی نمیزارم پرنسسم اونطوری بپوشه 2- اولین شب بود که بدون میشا بودیم باور کنید تا نزدیکیهای صبح که اونجا بودیم همه اش میگفتیم موهای میشا اینطوری باشه میشا بود اینطوری میرقصید و همه اش حرف میشا.و همه دوستام هم که اونجا بود همه اش از میشا واسشون میگفتیم آخه بین همه دوستای صمیمیم که باهاشون رفت و آمد داریم فقط من یکی ازدواج کردم و اونا منو آیینه عبرت خودشون کرده اند میدونم حتما اولین چیزی که میگید اینه که نمیشه جلوی زمان رو گزفت درسته ولی میشه جلوی افراط رو هم گرفت اینطور نیست؟

7 ماهگی میشا

سلام

حدود 12 روز طول کشید که بتونم بازم بیام میدونید نمیدونم کار درستی میکنم که تو وبلاگ میشام همه اش از خودم مینویسم یا نه ولی فکر کنم دخترم اجازه بده بعضی وقتها باباش دلتنگیهاشو بگه میشام درست 8 روز طول کشید خوب بشه طفلک پرنسسم صورتش کوچیک شده بود منم که ناخنهای پام از یه طرف ، سرما خوردگیم هم از طرف دیگه دمار از روزگارم آورد دیروز کلی از میشام فیلم برداشتیم که هر قدر کوتاه کردم دیدن فقط یه خندیدنش بیشتر از 50 مگابایت ظرفیت داره و از خیرش گذشتم فقط یه عکسش رو که با موبایل انداختم میذارم و هفته بعد کلی عکس انداخته و تو وبلاگ قرار میدم..میدونید دیگه دخترم آروم آروم غذا میخوره سوپ ، فرنی ، موز غذا دادن بهش خیلی خیلی لذت بخشه یه هفته پیش وارد 7 ماهگی شد و چه روزهایی که دعا میکردیم یه هفته هم بگذره تا میش کوچولوم وقتش بدنیا بیاد چه روزهایی و چه شبهایی حالا اون کوچولو 7 ماهش شده هر روز بزرگ شده و چیزهای تازه یاد میگیره و ما رو بیشتر از بیش عاشق خودش میکنه.لیلا(لی لی حوضک)، نیلوفر ، نجمه ازتون ممنونم ممنونم که اون روزا تنهامون نذاشتین .میدونید شرکت من این ور خیابون مطب بابا اون ور خیابون تقریبا هر روز بهش سر میزنم میدونید امروز که رفته بودم مامان هم اونجا بود یه لحظه دلم خواست جای اونا بودم همه چی رو پشت سر گذاشته اند و غم و غصه هر دو ازدواج برادرمه و دلواپسیشون حال میشا هست ولی من که پسرشونم فکر نکنم به اندازه یکدهم که محاله  یکصدم اونا رلکس باشم.اوایل زندگیمون خیلی با هاله حرف میزدم همه مشکلات رو میگفتم حتی اگه یه برنامه Error میداد اونو هم میگفتم ولی از وقتی میشا بدنیا اومده دیگه دلم نمیاد اونو ناراحت کنم و کمتر مسایل رو بهش میگم نمیدونم همه زندگیشون اینهمه مشکل داره؟چند روز پیش یکی از آشناهامون که مهندس ناظره رو دیدم و با اون حرف میزدم بهش گفتم خیلی دلم میخواست که یه کارمند ساده پشت میز نشین بودم بدون هیچ دغدغه ای ولی حیف که نیستم !!؟ فقط  تو زندگی همه خوشیم اینه که هاله و میشا رو دارم.و همیشه اون بیت آخر شعر بابام که بهتون نوشته بودم یادم میفته

           مانده ام حیران که با شور و شتاب                  زندگانی بگذرد یا نگذرذ

 

حکایت دزد و بقال و ما

حکایته که روزی یه نفر از نانوایی نان میدزده بقال میزنه تو سرش!!!ازش میپرسن تو چرا ناراحتی؟میگه آخه میاد پنیرش رو هم از من بدزده.حالا جریان ما و میشا اینطوری شده میشا که مریض میشه مریضی اون از یه طرف اینکه خونواده ها چقدر دعوا میکنن از طرف دیگه.پریروز من بعد از ظهر جلسه داشتم و میدونستم خیلی طول میکشه و بعد اونم خونه روی یه پروژه باید کار میکردم بهمین خاطر به هاله گفتم که قبل مطب میشا رو ببره خونه مامانش و شب هم خودش  اونجا بمونه و منم شب بخونه اومدم وشروع بکار کردم و نصف شب حوالی 2 بود دیدم که رو صندلی جلوی کامپیوتر خوابم برده و اتاق نرفتم و رو مبل خوابیدم  و ساعت 7 صبح بود که هاله زنگ زد که دفترچه میشا رو بیار که تب داره و تا صبح استفراغ کرده و بلند شدم و بدو رفتم و دفترچه رو داده همون درمانگاهی که هاله خودش میره بردیم و پزشک کودکان معاینه کرد  و گفت آنژین کرده و بخونه آوردیم و من سر کار رفتم که طبق معمول هرروز صبح شهین جون زنگ زد و ماجرا رو گفتم.(اینجا یه چیزی هم بگم که شنبه شب واسه شام مهمون فارغ التحصیلی یکی از آشناها بودیم و همگی اونجا رفته بودیم و همه بنوع خود از زیارت میشا عقب نموندند).کمی بعدش بابا زنگ زد که مطب برم پیشش و تا رفتم بدون اینکه چیزی بپرسه شروع کرد به دعوا کردن که دوتا آدم بزرگ نمیتونین یه بچه رو نگه دارین و کلی حرف که تقصیر ماست بچه مریض شده  و از طرف دیگه هم که خونه اشی اونا هاله رو دعوا کردند حالا خوبه از شانساز  یه روز پیشش خونه اشی بود و بعد کلی تفحص به این نتیجه رسیدیم که هرچی شده مهمونی شده و یه نفر که مریض بوده مریضی رو به پرنسسم انتقال داده و دیشب هم اوایل خوب بود و بعدش استفراغ کرد که بردیم آمپولش رو تو کلینیک کودکان تزریق کردند و امروز صبح هم دکتر بردیم گفت نسبت به دیروز خوب شده و آزمایش نوشت و هاله و میشا خونه اشی برگشتند و منم سرکار رفتم  و نزدیکیهای ظهر هم  روی اشتباه یه آدم عاقل و بالغ باطری UPS روی پام افتاد و 2 ناخن انگشت های پام (انگشت بزرگ و بغل اون) شکست (هنوز شک دارم که خود انگشتهام هم شکسته یا نه ؟و مجبور شدم بیام خونه که اگه تونستم بعد کمی استراحت برم سرکار ، نه که مستقیما برم خونه اشی پیش پرنسسم بخوابم.ولی یه چیزی هم بگم اون شبی که تو خونه بودم احساس خیلی بدی بهم دست داد از خدا میخوام که هیچوقت این خونه بی هاله و میشا نباشه.

دندون در آوردن میشا

 

اینم یه جشن کوچولوی خانوادگی شبی که دندونهای میشا نمایان شدند.البته مربوط به هفته پیش است ولی از اونجایی که یه مقدار مشکل داشتم نتونستم آپ کنم امروز اینجا گذاشتم.ضمنا از همه میخوام بخاطر مشکلی که  برای دوست عزیزمان نجمه پیش اومده اونو دعا کنند.