حکایت دزد و بقال و ما
حکایته که روزی یه نفر از نانوایی نان میدزده بقال میزنه تو سرش!!!ازش میپرسن تو چرا ناراحتی؟میگه آخه میاد پنیرش رو هم از من بدزده.حالا جریان ما و میشا اینطوری شده میشا که مریض میشه مریضی اون از یه طرف اینکه خونواده ها چقدر دعوا میکنن از طرف دیگه.پریروز من بعد از ظهر جلسه داشتم و میدونستم خیلی طول میکشه و بعد اونم خونه روی یه پروژه باید کار میکردم بهمین خاطر به هاله گفتم که قبل مطب میشا رو ببره خونه مامانش و شب هم خودش اونجا بمونه و منم شب بخونه اومدم وشروع بکار کردم و نصف شب حوالی 2 بود دیدم که رو صندلی جلوی کامپیوتر خوابم برده و اتاق نرفتم و رو مبل خوابیدم و ساعت 7 صبح بود که هاله زنگ زد که دفترچه میشا رو بیار که تب داره و تا صبح استفراغ کرده و بلند شدم و بدو رفتم و دفترچه رو داده همون درمانگاهی که هاله خودش میره بردیم و پزشک کودکان معاینه کرد و گفت آنژین کرده و بخونه آوردیم و من سر کار رفتم که طبق معمول هرروز صبح شهین جون زنگ زد و ماجرا رو گفتم.(اینجا یه چیزی هم بگم که شنبه شب واسه شام مهمون فارغ التحصیلی یکی از آشناها بودیم و همگی اونجا رفته بودیم و همه بنوع خود از زیارت میشا عقب نموندند).کمی بعدش بابا زنگ زد که مطب برم پیشش و تا رفتم بدون اینکه چیزی بپرسه شروع کرد به دعوا کردن که دوتا آدم بزرگ نمیتونین یه بچه رو نگه دارین و کلی حرف که تقصیر ماست بچه مریض شده و از طرف دیگه هم که خونه اشی اونا هاله رو دعوا کردند حالا خوبه از شانساز یه روز پیشش خونه اشی بود و بعد کلی تفحص به این نتیجه رسیدیم که هرچی شده مهمونی شده و یه نفر که مریض بوده مریضی رو به پرنسسم انتقال داده و دیشب هم اوایل خوب بود و بعدش استفراغ کرد که بردیم آمپولش رو تو کلینیک کودکان تزریق کردند و امروز صبح هم دکتر بردیم گفت نسبت به دیروز خوب شده و آزمایش نوشت و هاله و میشا خونه اشی برگشتند و منم سرکار رفتم و نزدیکیهای ظهر هم روی اشتباه یه آدم عاقل و بالغ باطری UPS روی پام افتاد و 2 ناخن انگشت های پام (انگشت بزرگ و بغل اون) شکست
(هنوز شک دارم که خود انگشتهام هم شکسته یا نه ؟و مجبور شدم بیام خونه که اگه تونستم بعد کمی استراحت برم سرکار ، نه که مستقیما برم خونه اشی پیش پرنسسم بخوابم.ولی یه چیزی هم بگم اون شبی که تو خونه بودم احساس خیلی بدی بهم دست داد از خدا میخوام که هیچوقت این خونه بی هاله و میشا نباشه
.