بدست آوردن دل

دیروز صبح بعد یک روز پرتنش با آرامش داشت میگذشت  تا اینکه نزدیکیهای ظهر دوستم زنگ زد که طرف بازم ادعای خسارت کرده و یکصد و پنجاه هزار تومان بازم میخواد و زیر حرف دیروزش که گفت تسویه کردیم زده و بهش گفتم ناراحت نباشه من حلش میکنم و بهش زنگ زده و کلی جر و بحث کرده و گفتم مسئله ای نیست و ساعت 15 باهاش قرار گذاشتم و رفتم پول رو بهش دادم میدونید خیلی ناراحت بودم و عصبی و خیلی کار بدی کردم میدونید خیلی تحقیرش کردم بخاطر اینکه زیر حرفش زده بخاطر اینکه باعث و بانی ناراحتی یکی دیگه شده ، خیلی حرفا بارش کردم و جالب اینه که اون فقط چک پولها رو دستش گرفته بود و چیزی نمیگفت و این بیشتر حرصم داد تا جایی که سواد و حتی مستاجر بودنش رو هم برخش کشیدم که اگه آدم کاری بود بعد اینهمه سال مستاجر نمیشد خلاصه اینبار ازش یه کاغذ هم گرفتم هرچند این کاغذ رو که بعنوان تسویه حساب بود رو وکیل شرکت نوشت و موقع نوشتن گفت اون نمیتونه  ثابت  کنه و این پول رو اضافی میگیره و میتونیم ندیم ولی بخاطر اون دوستم گفتم مسئله ای نیست.و کاغذ بدست به محل کار دوستم رفتم سرش خیلی شلوغ بود و پیشش رفتم و کاغذ رو بهش نشون دادم اشک تو چشماش جمع شد و چند بار گفت مرسی متشکرم.میدونید اوننوقت بود که احساس راحتی بهم دست داد خیلی راحت شدم انگار این دوروزه اینهمه پول رو من بعنوان خسارت یه دوست نداده بلکه بمن داده اند.میدونید وقتی هاله رو برداشتم و گفت خیلی ناراحته و اون پول زور بوده که من داده ام و بهش گفته یه لحظه احساس شادی رو که تو صورت دوستم دیدم اون برام بسه پول دیر و زود جور میشه ولی هیچوقت نمیشه با هزار برابر اون پول قلب یه دوست رو بدست آورد

یک روز خوش با هزار دردسر

امشب یکی از بهترین شبهای زندگیم بود قرار بود مهمون داشته و راجع به روز عقد برادرم حرف بزنیم و از این قبیل مراسمها ، صبح تا ظهر خیلی عادی گذشت و همه کارامو انجام دادم تا غروب زود رفته و آماده بشم حوالی ساعت 1 ظهر بود که یکی از دوستان صمیمیم تلفن زد که ماشینی رو که سفارش داده بود آورده اند و چون خودش زیاد به این جور ماشینهای جدید و مدل بالا آشنایی نداره من برم بگیرم و نتونستم نه بگم و و رفتم ماشین رو که کمی بیرون شهر بود از نمایندگی گرفتم و با کلی مصیبت که الان نکنه یکی از بغل یا از پشت بزنه و هزاران چیز دیگه بردم خونشون و تحویل دادم و زود به شرکت برگشتم و کمی که بیکار بودم به یکی از دوستام زنگ زدم که حرف و حدیث اون طولانیه و ساعت 18 بود که از شرکت بیرون اومده و به یه شرکت دیگه که باید میرفتم سر زدم و بعد کمی اینور و اونور دیدم بله باید خسارت یه دوست خیلی عزیز رو که 550 هزار تومان شده بپردازم و همونجا آنلاین پرداخت کردم و بیرون اومدم خوب ناراحت بودم ولی بخاطر اون دوست خودم رو تسکین دادم که دوست به درد اینجور کارا میخوره خلاصه به خونه اشی که رسیدم تا میشا و هاله رو بردارم تو کوی اونا درگیر یه مسئله همسایه ای شده و بقول مثل معروف آش نخورده و دهن سوخته همه گناهها رو با اینکه هر دو طرف هم میگفتند که کار تو نیست بخاطر اینکه مسئله تموم بشه به گردن گرفتم و هزارتا ناراحتی هم بخاطر اون متحمل شدم و با تاخیر خیلی زیاد خونه شهین جون رسیده و اونجا دوش گرفتم و با این اوضاع و احوال سعی کردم خوش بگذره و بعد اونا هم چون دیر شده بود هاله و میشا موندند و من بخونه برگشتم اینم احوالات یه روز من ، تازه وسط یه جایی جلسه داشتم یادم رفت برم و شب تلفن زده و کلی حرف و حدیث که باید میومدی .و تو این لحظه فکر میکنم چی میشد هیچیک از این اتفاقات نمی افتاد؟