زندگانی بگذرد یا نگذرد

وقتی من بچه بودم این شعر رو بابام رو یه کاغذ که نمیدونم بگم کاغذ پارچه ای یا پارچه کاغذی نوشته و یکطرفش عکس من و یکطرف عکس خودش رو زده بود و چون خیلی دوسش دارم اینو واستون مینویسم.

                                               فرزند من

بگذرید آخر شتابان بگذرید                                        بگذرید ای روزهای دیرپا

بگذرید آخر شتابان بگذرید                                       هفته ها و ماهها و سالها

آه بشتابید تا فرزند من                                             پدر  خود را بنامد زودتر

تا بپای خود بیاید سوی من                                       پرگشاید مرغک بی بال و پر

آه میخواهم ببینم عاشقش                                        پای بند ناز و لبخندی شود

سرگذارد نرم روی سینه ام                                      سرو بالای من آن یکدانه ام

بوسدم با شوق و گوید زیر لب                                  آه بابا عاشقم ، دیوانه ام

من در آن چشمان همچون آینه                                 لحظه ای با شوق میدوزم نگاه

ناگهان می لرزم و آیم به خویش                               می نشیند بر لبانم دود و آه

آه می بینم چو او شد نوجوان                                   می نشیند گرد پیری بر سرم

هرچه او بالا بلندی میکند                                        پیکرم خم می شود ریزد پرم

هرچه گردد دیده او شوخ تر                                     می شود کم نورتر چشمان من

هرچه دل افتد به تار موی او                                    باز گردد حلقه از زلفان من

من دو دل در این میانه عقل و عشق                          دامن صبر و شکیبا می درد

مانده ام حیران که با شور وشتاب                             زندگانی بگذرد یا نگذرد     

علی ماند و حوضش

این مثل الان در مورد من کاملا صدق می کند بازم تنها شدم ولی ایندفعه نگرانی جای خودشو داده به دلتنگی.بالاخره مهمونی پنجشنبه و جمعه که به شنبه هم کشید تموم شد و بر اساس رسم دیرینه و کهن که بعد روز دهم خانمم باید بره خونه مامانش و باید تا چهلم خونه مامانش باشه و بعد اونم که خونه ما باید بره و مدتی هم اونجا بمونه که مامانم تدارک مهمونی دیده و کلی برنامه های مختلف و بقول ترکها من یاندیم.خلاصه  دیروز خانمم رو بردیم خونه مامانش و مامان منم برگشت بخونه خودشان و به اصرار دیشب رو رفتم خونه مادرخانمم و امروز صبح سرکار و غروب رفتم میشا رو دیدم و بعدش اومدم خونه و کمی به کارام رسیدم ولی دیدم آروم آروم داره خستگی وجودم رو میگیره انگار همه خستگی های این چند وقت یهویی اومدن سراغم و از طرف دیگه هم دلم بد جوری واسه میشا تنگ شده بود تلفن زدم که همسرم شیر میداد و کمی دیر کرد تا تلفن بزنه و منم از اینکه دیر تلفن زد رنجوندمش و بعدش  خودم ناراحت شدم ولی چه فایده که حرف از دهن بیرون اومده بود و تو این احولات بودم که مامانم اومد و بهم سر زد و رفت منم طاقت نیاوردم بهمسرم زنگ زدم و باهاش آشتی کردیم و گفت که میشامون خوابهو او هم میخاد بخوابهو بازم من موندم و من .

 

از طرف میشا

مرسی که اینهمه دوسم دارین

تشکر

سلام

قبل هرچیزی از همتون متشکرم از همه بخاطر تبریکهایی که فرستاده بودید از نیلو عزیز بخاطر جشن تولدی که گرفته بود و از همتون و از اینکه دوستانی مثل شما دارم بخودم میبالم البته باید اینکار رو چند روز پیش انجام میدادم ولی اصلا وقت پیدا نمیکنم کارم شده اینو بخر اونو بخر و مهمون بازی ، هر چند گفتیم روز پنجشنبه و جمعه به مهمونی اختصاص داده شده ولی بازم هر روز کلی مهمون میاد و نمیذارن با میشا اونطوری که باید باشم خدا رو شکر که حالش خیلی خوبه نمیدونید چقدر آدم شده همچی نگاه میکنه انگار داره حرفها رو میفهمه  پریروز هم  بردیم آزمایش تیروئید و دکترکه گفتند سالمه و هیچ مشکلی نداره .امروز یه عکس دیگه از میشا واستون میذارم تا اینکه بعد بتونم مفصل واستون بنویسم. دوستون دارم.

تائید اسم میشا

امروز شناسنامه اش رو گرفتم بهمون اسم میشا بمعنی همیشه بهار همیشه گل.اینهم عکس اتاقشه

و اینم میشا

سلام

میدونم که اول میخواین راجع به میشا بدونین که میشای خوشگلم ساعت 8.50 روز سه شنبه 11/02/1386 با وزن 3.345 بطول 51 سانتی متر بدنیا اومد که عکسهای چند ساعت بعد از تولد و شب تولدش رو واستون این پایین میذارم.

           

خوب عکسها رو دیدین و برگردیم به دوشنبه شب که چه شبی تا صبح همه اش همسرم میگفت نکنه بچه سالم نباشه نکنه یه جایش ایراد داشته باشه و منم ظاهرا اونو دلداری میدادم که اگه اینطوری بود سونوگرافی نشون میداد ولی ته دلم هراس داشتم و ساعت 6 صبح بیدار شدیم و بعد از خوردن یه لقمه نون اونم برای حفظ ظاهرراهی بیمارستان شدیم و تا رسیدیم دیدیم بابا و مامان و برادرم زودتر از ما اومدند(6.45 دقیقه صبح) و و کمی بعد برادر همسرم خودشو رسوند  که بنا بگفته خودش 5.30 پرواز داشته و ساعت ۱۵ هم عمل داره و بعد دیدن بچه باید بلافاصله برگرده و اونوقت پی به عظمت نوه و برادرزاده و خواهرزاده بردم خلاصه تشکیل پرونده دادیم و همسرم رو بردند اتاق قبل از زایمان که آماده کنند و منم که چی بگم چقدر هول داشتم و بعد کمی رفتم تو اتاق قبل از عمل بدون توجه به جمله معروف ورود ممنوع و یه چند نفر خانم نشسته بودند که از بینشون حدس زدم یکی باید هدنرس باشه و شروع کردم به مخ زدن و خانمه هم که کله سحر یکی داشت اونطوری  ازش تعریف  میکرد دهنش تا بنا گوش باز شده بود که تو این احوالات  بودیم که یه اقای نسبتا کریه المنظر اومد که گفتند مسئول اتاق عمل هست و بعد سلام گفتم که همسرم دندانپزشکه که الان حاضر میشه بره اتاق عمل و میخواستم خواهش کنم یه نفر از مراحل عمل و بدنیا اومدن بچه فیلمبرداری کنه و ضمنا من پسر فلانی هستم و گفت کدوم؟گفتم دندانپزشک و با خنده گفت من حدود 20 سال پیش مریضش بودم و کلی تحویل و به همون خانم هم گفت که ایشون میتونند اینجا بمونند و خلاصه همسرم رو بردند اتاق عمل و بعد بیست دقیقه گفتند بچه سالم بدنیا اومد و خانم منشی اتاق عمل اومد و دوربین رو بهم داد و گفتم میشه بچه رو ببینم که به هدنرس نگاه کرد و اونم اشاره کرد که بیاره وای چقدرماه بود فورا بصورتش بدستاش به پاهاش نگاه کردم ودیدم خدارو شکر سالمه و بعد نیمساعت هم خانمم رو از اتاق بیرون آوردند که اونم که دیدم رفتم بیرون به مامانها گفتم که برن اتاق رو آماده کنند.واین بود ماجرای بدنیا اومدن میشا.که فردای اونروز هم مرخص کرده بخونه آوردیم.میدونید خیلی حس عجیبیه که این حس رو اگه کسی بچه نداشته باشه هیچوقت نمیتونه بفهمه .یه حس زیبا هروقت بیرون میرم انگار قسمتی از جونم رو تو خونه گذاشته و بیرون رفته ام همه اش دعا میکنم کاش زودتر یه صداهایی در بیاره که بتونم از پشت تلفن صداش رو بشنوم یه چهره معصومانه که هرچقدر نگاه میکنم سیر نمیشم .خیلی احساس خوبیه خیلی.حاضر نیستم با هیچ چی عوض کنم .زیبا تر و با شکوهتر از همه چی حتی از روز عروسیم.

آخرین شمارش معکوس

سلام

بعد یه غیبت چندین روزه خدارو شکر وقت گیر آوردم که بنویسم و اما موضوع بیمارستان که آزمایش 24 ساعته رو دادیم و نتیجه آزمایش 68 در اومد و متفق القول گفتند که تو آزمایشگاه بیمارستان الزهرا که جواب 756 در اومده بود اشتباه کرده اند و 75.6 بود که 7۵6 نوشته اند !!!؟اونم بیمارستانی با اون دبدبه و کبکبه که دستگاهاش آخرین مدل هستند و فلان و فلان.بهرحال همسرم رو مرخص کرده و بخونه آوردیم و سه شنبه این هفته هم بدکتر بردم که واسه روز 11 اردیبهشت ساعت 7 صبح برای بیمارستان معرفی نوشت و حال همسرم هم خدا رو شکر خیلی خوب است و اما از خودم بگم که سه روزه از درد دندون میمیرم (قابل توجه که خانمم و بابام و دائیم دندانپزشک هستند )و هنوز وقت نکرده ام برم برای ویزیت و از طرفی هم یکی از آشناهای نزدیک که خانمش پزشک داخلی هست و یه مرکز بهداشت و سلامت باز کرده اند چند وقت پیش دنبال یه برنامه نویس می گشت که واسه مرکز برنامه بنویسه و منم یکی از همکارانم رو معرفی کردم و همکارم هم بخاطر من یه مبلغ خیلی کم نسبت به بقیه پیشنهاد داد و بدون گرفتن پیش پرداخت و عقد قرارداد از قبل عید برنامه رو شروع و 3 هفته پیش تحویل داد و حالا اونا پول اون همکارم رو نمیدن و دیروز همکارم زنگ زد که چه خبر و منم گفتم خبر میدم و بعدش به اون آقای محترم زنگ زدم که پول اون دوستم رو پرداخت کنند که گفت فردا (یعنی جمعه) زنگ میزنم و میدم که هیچ خبری نشد و من موندم و کلی شرمندگی و بقول همسرم باید پشت دستم رو داغ کنم و دیگه واسه هیچ کس کاری انجام ندم.و اما یه موضوع خیلی جالب دو روز پیش مامانم برای خونمون کارگر آورده بود که همه جا رو تمیز کنه و کلی سفارش که اینو بخر و اونو بخر و غروب بود رفتم دیدم بله خونه چی شده مخصوصا اتاق میشا که آدم دلش نمیاد بیرون بیاد و خلاصه بعد رفتن کارگر که مامانم رو میخواستم ببرم دیدم جلوی اتاق خواب دوتا پتو رو زمین مونده گفتم مامان یادتون رفته اینا رو بردارین و برگشت با قیافه حق به جانب گفت نه خیر یادمون نرفته اونا مال تو که این چند روز رو بری پذیرایی جلوی تلویزیون بخوابی و تخت و اتاق رو بهم نزنی !!! و چهارشنبه شب که خونه مامانم مهمون بودم و پنجشنبه هم خونه مادرخانمم و امروز باید جلوی تلویزون رو پتو بخوابیم انصاف که من حتی زمانی که دانشجو و مجردهم بودم رو پتو نخوابیده بودم.