زندگانی بگذرد یا نگذرد
وقتی من بچه بودم این شعر رو بابام رو یه کاغذ که نمیدونم بگم کاغذ پارچه ای یا پارچه کاغذی نوشته و یکطرفش عکس من و یکطرف عکس خودش رو زده بود و چون خیلی دوسش دارم اینو واستون مینویسم.
فرزند من
بگذرید آخر شتابان بگذرید بگذرید ای روزهای دیرپا
بگذرید آخر شتابان بگذرید هفته ها و ماهها و سالها
آه بشتابید تا فرزند من پدر خود را بنامد زودتر
تا بپای خود بیاید سوی من پرگشاید مرغک بی بال و پر
آه میخواهم ببینم عاشقش پای بند ناز و لبخندی شود
سرگذارد نرم روی سینه ام سرو بالای من آن یکدانه ام
بوسدم با شوق و گوید زیر لب آه بابا عاشقم ، دیوانه ام
من در آن چشمان همچون آینه لحظه ای با شوق میدوزم نگاه
ناگهان می لرزم و آیم به خویش می نشیند بر لبانم دود و آه
آه می بینم چو او شد نوجوان می نشیند گرد پیری بر سرم
هرچه او بالا بلندی میکند پیکرم خم می شود ریزد پرم
هرچه گردد دیده او شوخ تر می شود کم نورتر چشمان من
هرچه دل افتد به تار موی او باز گردد حلقه از زلفان من
من دو دل در این میانه عقل و عشق دامن صبر و شکیبا می درد
مانده ام حیران که با شور وشتاب زندگانی بگذرد یا نگذرد
