و اینم میشا
سلام
میدونم که اول میخواین راجع به میشا بدونین که میشای خوشگلم ساعت 8.50 روز سه شنبه 11/02/1386 با وزن 3.345 بطول 51 سانتی متر بدنیا اومد که عکسهای چند ساعت بعد از تولد و شب تولدش رو واستون این پایین میذارم.
خوب عکسها رو دیدین و برگردیم به دوشنبه شب که چه شبی تا صبح همه اش همسرم میگفت نکنه بچه سالم نباشه نکنه یه جایش ایراد داشته باشه و منم ظاهرا اونو دلداری میدادم که اگه اینطوری بود سونوگرافی نشون میداد ولی ته دلم هراس داشتم و ساعت 6 صبح بیدار شدیم و بعد از خوردن یه لقمه نون اونم برای حفظ ظاهرراهی بیمارستان شدیم و تا رسیدیم دیدیم بابا و مامان و برادرم زودتر از ما اومدند(6.45 دقیقه صبح) و و کمی بعد برادر همسرم خودشو رسوند که بنا بگفته خودش 5.30 پرواز داشته و ساعت ۱۵ هم عمل داره و بعد دیدن بچه باید بلافاصله برگرده و اونوقت پی به عظمت نوه و برادرزاده و خواهرزاده بردم خلاصه تشکیل پرونده دادیم و همسرم رو بردند اتاق قبل از زایمان که آماده کنند و منم که چی بگم چقدر هول داشتم و بعد کمی رفتم تو اتاق قبل از عمل بدون توجه به جمله معروف ورود ممنوع و یه چند نفر خانم نشسته بودند که از بینشون حدس زدم یکی باید هدنرس باشه و شروع کردم به مخ زدن و خانمه هم که کله سحر یکی داشت اونطوری ازش تعریف میکرد دهنش تا بنا گوش باز شده بود که تو این احوالات بودیم که یه اقای نسبتا کریه المنظر اومد که گفتند مسئول اتاق عمل هست و بعد سلام گفتم که همسرم دندانپزشکه که الان حاضر میشه بره اتاق عمل و میخواستم خواهش کنم یه نفر از مراحل عمل و بدنیا اومدن بچه فیلمبرداری کنه و ضمنا من پسر فلانی هستم و گفت کدوم؟گفتم دندانپزشک و با خنده گفت من حدود 20 سال پیش مریضش بودم و کلی تحویل و به همون خانم هم گفت که ایشون میتونند اینجا بمونند و خلاصه همسرم رو بردند اتاق عمل و بعد بیست دقیقه گفتند بچه سالم بدنیا اومد و خانم منشی اتاق عمل اومد و دوربین رو بهم داد و گفتم میشه بچه رو ببینم که به هدنرس نگاه کرد و اونم اشاره کرد که بیاره وای چقدرماه بود فورا بصورتش بدستاش به پاهاش نگاه کردم ودیدم خدارو شکر سالمه و بعد نیمساعت هم خانمم رو از اتاق بیرون آوردند که اونم که دیدم رفتم بیرون به مامانها گفتم که برن اتاق رو آماده کنند.واین بود ماجرای بدنیا اومدن میشا.که فردای اونروز هم مرخص کرده بخونه آوردیم.میدونید خیلی حس عجیبیه که این حس رو اگه کسی بچه نداشته باشه هیچوقت نمیتونه بفهمه .یه حس زیبا هروقت بیرون میرم انگار قسمتی از جونم رو تو خونه گذاشته و بیرون رفته ام همه اش دعا میکنم کاش زودتر یه صداهایی در بیاره که بتونم از پشت تلفن صداش رو بشنوم یه چهره معصومانه که هرچقدر نگاه میکنم سیر نمیشم .خیلی احساس خوبیه خیلی.حاضر نیستم با هیچ چی عوض کنم .زیبا تر و با شکوهتر از همه چی حتی از روز عروسیم.