استعفا

حدود 2-3 هفته پیش صورتحسابی از یکی از شرکتهای PAP  که با کنسرسیوم قرارداد داره اومد و من اونو به یکی از اعضا ء کنسرسیوم که حسابها رو نگه میداشت دادم (آعضاء کنسرسیوم مدیرعاملهای شرکتهای دارای صلاحیت هستند)و ذیروز از شرکت PAP  مورد نظر زنگ زدندکه اگر تا فردا مبلغ مورد نظر پرداخت نشود اکانت یوزرها قطع خواهد شد و منم بلافاصله به همون عضو کنسرسیوم زنگ زدم و ایشان گفتند که نمیتونند انجام بدهند و من باید انجام بدهم و منم در جواب گفتم که من حسابدار نیستم و انجام نمیدم و خلاصه صبح برای کاری بیرون بودم که زنگ زدند و جلسه اضطراری برگزار شده و تا نیمساعت تو محل کنسرسیوم باشم و خلاصه اونجا هرکی یه کاری انجام داد و بالاخره نزدیکیهای ساعت 14 مبلغ حواله شد و برای ساعت 18 جلسه دیگه ای گذاشته شد تا دلیل این تاخیر و تنش بین من و عضو دیگه بررسی شود.قابل ذکر که عضو یاد شده محترم از همون...ها است که یه برادر رو به کشتن داده و الان بعنوان برادر شهید و جز خونواده شهدا خر مراد رو سواره و نه شخصیتا و نه خونواده ای به اندازه یه رفتگر ارزشی نداره.بهر حال غروب شد و جلسه تشکیل و هیچکدام از موضع خود عقب نشینی نکردیم و این باعث دلخوریهای فراوان از طرف سایر اعضا شد وجلسه بدون هیچ نتیجه ای به اتمام رسید و آخر سر یکی از اعضا کنسرسیوم که بین همه از مقام بالاتری برخوردار بود برگشت گفت که اشتباه کردم و نباید تو جلسه اونطوری تند بر خورد میکردم.خلاصه بعد یه روز پرتنش حوالی ساعت 21.30بخونه برگشتم (هله و میشا خونه اشی بودند و بهشون گفته بودم که شب اونجا بمونند) که تلفن زنگ زد و مدیر یه کارخونه ای بود که گهگاهی به اونجا میرفتم و گفت یه فایل مهمش ایراد پیدا کرده و نصف شب عازم سفره و باید درست بشه و منم گفتم بیاد خونه و ساعت 23.40 بود او رفت و منم شروع به تنظیم استعفام کردم میدونید دوست ندارم به کسی باج بدم و بعد نوشتن یه متن خوب البته به نظر خودم دیدم خوابم نمیاد شروع به نوشتن اینا کردم و حالا میخوام برم بخوابم نمیدونم فردا چی میشه ولی امیدوارم هرطوری میخاد بشه در جهت مثبت باشه.

تعطیلی من و پرنسسم

سلام

بالاخره منم بعد مدتی تونستم دست به صفحه کلید بشم(آپدیت دست بقلم)تازه اونم بخاطر پرنسسم.این عکس هم که می بینید از عکسهای قبلی پرنسسم هست.این اسفند ماه تموم بشه یه نفس راحت میکشم چند وقت بود حسابرسان بیمه اومده بودند و کمی سرم به اونا مشغول بود و بقیه اش هم که آخر سال و این همه کار بگذریم از پرنسسم بگم که بعد دو هفته خوب خوب شد و اون دو روز تعطیل یه روزش که با دخترم تا 12 صبح خوابیدیم تا اینکه هاله نگران شده بود و اومد دوتامون رو بیدار کرد و بعدش تا شب با هم بازی کردیم و فردایش هم دوباره کلی خوابیده و کمی بیرون رفته و بخونه برگشتیم.هوا که خوب شده پرنسسم هم خوشحاله آخه میدونید دیگه لازم نیست تو ماشین شال و کلاه بزاریم .تازگیها هم یاد گرفته جورابهاشو درمیاره یه لحظه با جوراب نمیتونه بشینه و موقع در آوردن اول بمن نگاه میکنه من که میخندم و میگم آفرین میشا میخنده و بعدش زیر چشمی به هاله نگاه کرده اون یکی رو درمیاره.این دختر بالاخره میونه من و هاله رو بهم میزنه من تشویقش میکنم هاله هم میگه اینطوری نکن سردش میشه. عید هم که مسافرت رفتنمون از طرف هر دو خونواده وتو شد و قرار گذاشتیم گردشهای یه روزه بریم و این سیزده چهارده روز که هم من شرکت نمیرم و هم مطب هاله تعطیله همه اش با پرنسسمون باشیم .خلاصه پرنسسم خوب شده از همه خاله هاش و دوستاش تشکر میکنه که بفکرش بودید و منم از اینکه این همه بفکر پرنسسم هستید ازتون ممنونم.

روزهای بد پرنسسم

دوازده سیزده روز بدی رو پشت سر گذاشتیم و اونم مریضی پرنسسم بود حدود دو هفته پیش یکشنبه بود که هاله صبح مطب نرفته بود تلفن زد که میشا حالش خوب نیست و گفتم اگه نیاز باشه غروب میبریم دکتر و از قرار معلوم این خبر توی دو خونواده پیچیده بود و شهین جون بلافاصله رفته بود خونه ماو حوالی 16ساعت  بود که دیدم تلفن زد که پاشو بیا میشا رو بریم دکتر( کاملا امری بدون در نظر گرفتن جوانب کاری من ) و منم بلافاصله بخونه رفتم که دیدم قبل از من اشی هم خودش رو اونجا رسونده خلاصه دوتا مادر بزرگ میشا رو به دکتر بردن جالب توجه اینکه به من گفتند که جلوی مطب وایستم و جایی تکون نخورم که موقع بیرون اومدن بچه تو هوای سرد مسافت طی نکنه ومن موندم تو ماشین و شدم اپراتور 118 ، تلفن پشت تلفن هاله ،  بابا ی من ، بابای هاله ، رامین و خلاصه هرکی که خبر رو شنیده بود زنگ زده و ازم گزارش میگرفت  تازه کلی هم دعوا که مگه بهمون خانم دکتر خودش نبردین مگه بهش تلفن نزدین که میشا رو میبرین مگه نگفتین نوه کیه دختر کیه و از این حرفها و من بیچاره هم بغیر چشم چشم گفتن چیزی نمیتونستم بگم (یعنی گفتن یه حرف اضافه مصادف با امضا کردن حکم اعدامم بود) خلاصه بعد مدتی که بنظر چندن ساعت طول کشید مامانها  بیرون اومدند و گفتند دکتر گفته ویروسی هست و پرنسسم رو خونه آوردیم و شب حالش بد شد (اسهال و استفراغ) بردیم کلینیک تخصصی کودکان و اونجا سرم تزریق کردند و بترتیب مدتی خونه شهین جون و بعدش خونه اشی و بعد گذشت دوازده روز پنجشنبه یعنی پریروز رضایت دادند که پرنسسم بیاد خونه خودمون.تو این مدت خیلی سختی کشیدم میدونید همه کارم شده بود این خونه اون خونه محل کار.تازه بعضی شبها هم که باید رو برنامه ای کار میکردم باید میومدم خونه خودمون و تا نزدیکیهای صبح کار کرده و صبح دوش گرفته رفته گلم رو میدیدم و بعد میرفتم سرکار.اتفاقت جالبی افتاد یه روز حدود پنج شش ساعت دو پدربزرگ ومادر بزرگ کنار میشا نشسته و همه اش با او بازی میکردند ، رامین که کسی جرات نداشت موقع خواب بیدارش کنه نصف شب با شنیدن صدای پا بلند میشد که چی شده جایی میخواین برین میشا طوریش شده و نکته جالبی که تو ذهنم مونده اینه که دوبار به پرنسسم سرم تزریق کردند که یکی شهین جون با ما بود و یکی اشی و هر بار که سرم تزریق میکردند هاله نمیتونست نگاه کنه و گریه میکرد و منم که اونجا پای گلم رو گرفته بودنم انگار برانول رو تو دل من فرو میکردند و شهین جون و اشی به هاله عصبانی میشدند که چیه مگه چی شده گریه میکنی و میدونید بعدش چی میشد من یا هاله که میرفتیم ماشین رو دم در کلینیک بیاریم تو هر دو مورد یعنی شهین جون و اشی دیدم هر دو که میشا رو تو بغلشون نگه داشته بودند آروم آروم اشک می ریختند و قربون صدقه میشا میرفتند که زود خوب بشه. و اون لحظه ها بود که وقتی دیدم اینهمه میشا عزیز همه هست احساس راحتی کردم.