روزهای بد پرنسسم

دوازده سیزده روز بدی رو پشت سر گذاشتیم و اونم مریضی پرنسسم بود حدود دو هفته پیش یکشنبه بود که هاله صبح مطب نرفته بود تلفن زد که میشا حالش خوب نیست و گفتم اگه نیاز باشه غروب میبریم دکتر و از قرار معلوم این خبر توی دو خونواده پیچیده بود و شهین جون بلافاصله رفته بود خونه ماو حوالی 16ساعت بود که دیدم تلفن زد که پاشو بیا میشا رو بریم دکتر( کاملا امری بدون در نظر گرفتن جوانب کاری من ) و منم بلافاصله بخونه رفتم که دیدم قبل از من اشی هم خودش رو اونجا رسونده خلاصه دوتا مادر بزرگ میشا رو به دکتر بردن جالب توجه اینکه به من گفتند که جلوی مطب وایستم و جایی تکون نخورم که موقع بیرون اومدن بچه تو هوای سرد مسافت طی نکنه ومن موندم تو ماشین و شدم اپراتور 118 ، تلفن پشت تلفن هاله ، بابا ی من ، بابای هاله ، رامین و خلاصه هرکی که خبر رو شنیده بود زنگ زده و ازم گزارش میگرفت تازه کلی هم دعوا که مگه بهمون خانم دکتر خودش نبردین مگه بهش تلفن نزدین که میشا رو میبرین مگه نگفتین نوه کیه دختر کیه و از این حرفها و من بیچاره هم بغیر چشم چشم گفتن چیزی نمیتونستم بگم (یعنی گفتن یه حرف اضافه مصادف با امضا کردن حکم اعدامم بود) خلاصه بعد مدتی که بنظر چندن ساعت طول کشید مامانها بیرون اومدند و گفتند دکتر گفته ویروسی هست و پرنسسم رو خونه آوردیم و شب حالش بد شد (اسهال و استفراغ) بردیم کلینیک تخصصی کودکان و اونجا سرم تزریق کردند و بترتیب مدتی خونه شهین جون و بعدش خونه اشی و بعد گذشت دوازده روز پنجشنبه یعنی پریروز رضایت دادند که پرنسسم بیاد خونه خودمون.تو این مدت خیلی سختی کشیدم میدونید همه کارم شده بود این خونه اون خونه محل کار.تازه بعضی شبها هم که باید رو برنامه ای کار میکردم باید میومدم خونه خودمون و تا نزدیکیهای صبح کار کرده و صبح دوش گرفته رفته گلم رو میدیدم و بعد میرفتم سرکار.اتفاقت جالبی افتاد یه روز حدود پنج شش ساعت دو پدربزرگ ومادر بزرگ کنار میشا نشسته و همه اش با او بازی میکردند ، رامین که کسی جرات نداشت موقع خواب بیدارش کنه نصف شب با شنیدن صدای پا بلند میشد که چی شده جایی میخواین برین میشا طوریش شده و نکته جالبی که تو ذهنم مونده اینه که دوبار به پرنسسم سرم تزریق کردند که یکی شهین جون با ما بود و یکی اشی و هر بار که سرم تزریق میکردند هاله نمیتونست نگاه کنه و گریه میکرد و منم که اونجا پای گلم رو گرفته بودنم انگار برانول رو تو دل من فرو میکردند و شهین جون و اشی به هاله عصبانی میشدند که چیه مگه چی شده گریه میکنی و میدونید بعدش چی میشد من یا هاله که میرفتیم ماشین رو دم در کلینیک بیاریم تو هر دو مورد یعنی شهین جون و اشی دیدم هر دو که میشا رو تو بغلشون نگه داشته بودند آروم آروم اشک می ریختند و قربون صدقه میشا میرفتند که زود خوب بشه. و اون لحظه ها بود که وقتی دیدم اینهمه میشا عزیز همه هست احساس راحتی کردم.