سلام

من خیلی خوبم و حتما شما هم خوب هستید این عکسها رو امروز صبح بابا گرفته این بابای منم عجب باباییه خودش منو همش میخندونه بعد که من میخندم میگه یه دختر خانوم که نباید اینهمه دهنش رو باز کنه بخنده زشته اینطوری نخند دخترم !!؟ من که نفهمیدم باید بخندم یا نخندم دیروز و امروز هم مثل همیشه خونه شهین جون بودیم و با اونا مهمونی رفتیم به  منکه خیلی خوش گذشت  وبخونه که رسیدیم به بابام گفتم اون بنویسه و من خوابیدم وامیدوارم که اونم عکسهام رو خوب انداخته و خوب بنویسه.بای بای

مشکل من و هاله

یه مدتی هست که من و هاله یعنی یه مدت که بهتر بگم از وقتی هاله سر کار میره دچار مشکل بزرگی شده ایم و اون میدونید دوری من و هاله از همدیگه هست یعنی اصلا مثل گذشته ها نمیتونیم با هم باشیم حتما میگید آره وقتی بچه بدنیا میاد بین زن و شوهر فاصله میندازه و از این قبیل ولی اصلا موضوع ما ربطی به میشا خوشگلم نداره و اما جریان کلی اینه که  هرروز غروب حوالی ساعت 20 ما میشا رو از اشی و یا شهین جون تحویل میگیریم در وضعیتی که اونا همه کارهاشو کردند و وفقط واسه ما مونده خوابوندنش و خونه که میرسیم میشا رو میخوابونیم و بعد یه مدت خیلی کمی هاله هم پشت سر اون میخوابه و دیگه نه میتونم باهاش حرفی بزنم نه میتونم لحظاتی باهاش باشم مثلا این چهار روز گذشته :شنبه: شب که بخونه رسیدیم بعد خواب میشا ؛ فیلم گذاشتم که ببینیم و هاله سرش رو رو شونه ام گذاشته و فیلم میدیدیم که دیدم اول فیلم خوابش برده و کمی بعد بیدارش کردم و بدون خوردن میوه یا شام رفت خوابید.یکشنبه : رفتم که دندونم رو که از 3 ماه پیش درد میکرد نگاه کنه و بعد مریضها شروع بکار رو دندونم کرد اندو کردن یه دندون سه ریشه اونم با مریض بدعنقی مثل من که همه اش خودم بخودم استراحت داده دستور میدادم که بسه خسته شدم و از این حرفها خونه هم که رسیدیم معلومه اینبار هر دو خوابیدیم.دوشنبه: بخونه اومده و بازم بعد میشا مثلا فیلم میدیدیم که هاله جلوی تلویزیون خوابید و بعدش هم من همونجا خوابیدم و نصف شب بود که رفتیم جامون خوابیدیم و اما دیشب که ظاهرا هاله خسته نبود و شواهد نشون میداد که امشب حداقل میتونیم میوه رو باهم بخوریم که منی که قرار بود برم واسه پانسمان دندونم و وقت نکرده بودم برم ، دندونم رو دستکاری کرده و پانسمانش افتاد و عصبانی شدم که چرا وسایلش رو نیاورده که خونه دندونم رو پانسمان کنه و الان من چیکار کنم و کلی غرولند که  اونم ناراحت شد و رفت خوابید.و دیروز رو هم من اونطوری گند زدم و امشب رو هم که معلوم نیست. نمیتونم بهش بگم سر کار نرو که نه انصافه و نه او قبول میکنه فقط میگم مریض کمتر ببین که اونم میدونم به منم بگه آره  در عمل اینکار رو نمیکنه انگار میخواد اون 4-5 ماهی که سر کار نرفته رو جبران کنه .خوب میبینید که هیچکدوم ربطی به عروسک نازم میشا نداره.البته این مسایل باعث نمیشه که به میشا نرسیم هر روز از 5 صبح که خانوم کوچولو خودش واسه خودش انگار ساعت کوک کرده و بلند میشه باهاش بازی میکنیم تا 6.30 که سر کار میریم .ولی میونه من و هاله اینطوری شده میترسم از هم دور بشیم و بینمون فاصله بیفته.من و هاله ای که یه زمون بهترین لحظاتمون وقتی بود که بخونه میرسیدیم وباهم حرف میزدیم و شاید باور نکنید ساعتها تو کامپیوتر بیلیارد بازی میکردیم و واسه هم کل کل  میخوندیم و اما الان فقط خستگی هم رو تحمل میکنیم.

هرزني زيباست

پسركي از مادرش پرسيد:مادرچرا گريه ميكني؟مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت :نمي دانم عزيزم نمي دانم .پسرك نزد پدرش رفت و گفت :بابا چرا مامان هميشه گريه مي كند؟ او چه ميخواهد؟ پدرش تنها دليلي كه به ذهنش مي رسيد اين بود : همه زنها گريه مي كنند بي هيچ دليلي ! پسرك بزرگ شد ولي هنوز از اينكه زنها خيلي به گريه مي افتند متعجب بود.يك بار در خواب ديد كه دارد با خدا صحبت مي كند از خدا پرسيد : خدايا چرا زنها اين همه گريه مي كنند ؟ خدا جواب داد : من زن را به شكل ويژه اي آفريده ام به شانه هاي او قدرتي داده ام تا بتواند سنگيني زمين را تحمل كند به بدنش قدرتي داده ام تا بتواند درد زايمان را تحمل كند به دستهايش قدرتي داده ام كه حتي اگر تمام اطرافيانش دست از كار بكشند او به كار ادامه دهد. به او احساسي داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد حتي اگر او را هزاران بار اذيت كنند! به او قلبي داده ام تا همسرش را دوست بدارد از خطاهاي او بگذرد و همواره در كناراو باشد و به او اشكي داده ام تا هروقت خواست آنرا فرو ريزد. اين اشك را منحصرا براي او خلق كرده ام تا هرگاه نياز داشته باشدبتواند از آن استفاده كند.زيبايي زن در لباس ، موها يا اندامش نيست زيبايي زن را بايد در چشمانش جستجو كرد زيرا تنها راه ورود به قلبش آنجاست.

یک اشتباه

دیروزرفتیم خونه شهین جون و بازم میشا خیلی خوش بحالش شد همه باهاش بازی میکردند و میشا هم از بس دختر بزرگی شده !!؟ اصلا تا آخر شب نخوابید و حوالی 23.30 بزور خوابوندیمش و امروز از آنجایی که قرار بود همسر برادر خانمم بعبارتی زن دایی میشا با پرواز ظهر بیاد و شب برگرده بعد خوردن صبحونه خونه اشی رفتیم وظهری زن دایی میشا اومد و چه سوغاتیهایی آورده بود مخصوصا لباساش که همه لباساشو مادر زندایی میشا از خارج از کشور آورده بود و کلی تا غروب خوش گذشت و حوالی 17.30 بود که ما بخونه برگشتیم و  از آنجایی که قراره ماه آینده یه مهمونی مفصل بخاطر میشا بدیم هاله گفت به یه رستوران که 30-40 کیلومتری اینجا تو یه منطقه ییلاقی باز شده و خیلی شیک و تمیزی است بریم نگاه کنیم ببینیم خوبه برای ماه آینده رزرو کنیم و به اونجا رفتیم که خیلی شیک بود و پسندیدیم و برگشتیم که ساعت شد حوالی 20 یعنی حدود دو ساعت و نیم تو ماشین بودیم نزدیکیهای شهر میشا کلی بیتابی میکرد که گفتیم حتما گشنه هست و کنار زدم و هاله شیر داد ولی طفلک گلم آروم نمیشد خونه رسیدیم که هاله رفت زود لیاساشو عوض کنه و دستهاشو بشوره بیاد تا شیر بده و منم میشا رو بغلش کرده بودم دیدم یهو یه صدای آروغ زدن مانندی اومد و شونه ام خیس شد دیدم میشام استفراغ کرد خیلی ترسیدیم آخه دفعه اول بود میشا استفراغ میکرد فورا پاکش کردیم و هاله شروع به شیر دادن کردن که کمی بعد دوباره استفراغ و گریه فجیع دست و پامون رو گم کردیم  از ترسمون هم  به هیچ کس نمیتونستیم تلفن بزنیم که بعبارتی حکم اعداممون صادر میشد و کلی کلنجار رفته آخرش گفتیم به مامان من (شهین جون) تلفن بزنیم هرچی باشه او از همه انعطاف پذیره و او هم راهنمائیهای کرد و انجام دادیم و وسط چقدر هاله همراه میشا گریه میکرد بماند.و بعد یکساعت دختر گلم خوب شد و خوابید و مامان منم چندین بار به بهونه های مختلف زنگ میزد و راهنمایی میکرد که حالا بعدا اون چقدر دعوامون میکنه اونم بماند و الان که 12.15 دقیقه هست مادر و دختر راحت خوابیده اند و منم کلی کارم مونده که باید انجام داده بعدش بخوابم و یه اشتباه ما کلی بضرر میشا خوشگلمون تموم شد که امیدوارم دفعه آخری باشه که من اونطوری گریه میشا رو بشنوم.

سالگرد ازدواجمون

امروز 5 تیرماه مصادف با سالگرد ازدواجمونه ، چهار سال گذشت چهار سال توام با خوبیها و خوشیها . خیلی سختیها هم کشیدیم ولی از آنجایی که همه در جهت بهبود زندگیمان بود همه آنها را  بحساب خوشیها میگذارم و تو این سختیها چیزی که بعد اونروزا تو ذهنمون مونده  بودن در کنار هم بود که یک لحظه هم همدیگه رو تنها نذاشتیم و شونه به شونه هم جلو رفتیم و اکنون بعد چهار سال صاحب یه دختر ناز و خوشگل شدیم که تموم زندگیمون رو پر کرده که شاید بدون اغراق بتونم بگم مکمل زندگیمون شد  و اگه از من در مورد این چهار سال بپرسند فقط یه جمله میتونم بگم و اون اینه :زندگی خیلی زیباست.

سخت ترین روز

فردا یکی از سخت ترین روزهایست که میتونه پیش روی من و هاله باشه ، فردا قراره بعد چهار ماه هاله بره کلینیک و مطب و میشا قراره پیش مادر بزرگهاش بمونه سه روز پیش اشی و سه روز هم پیش شهین جون و حالا فردا اولین روزشه و همه رو هول برداشته که نکنه شیری که توسط شیر دوش میخوایم جمع کنیم تا وقتی هاله نیست به میشا بدهند کافی نباشه؟نکنه ناآرامی کنه و همه اش گریه کنه؟نکنه از اونجایی که به هاله عادت کرده وقتی اونو نبینه شروع به گریه کنه؟و هزاران نکنه دیگه و بقول هاله خدا بداد مریضهایی برسه که هاله میخواد فردا نگاشون کنه فقط من دعا میکنم که فردا یکی دو مریض اندویی بره که پشت سرهم دو سه ساعتش رو بگیره که نتونه زیاد بخونه فکر کنه که میدونم خیلی سختش میشه.دعا کنید که فردا هم بخوشی بگذره.