دیروزرفتیم خونه شهین جون و بازم میشا خیلی خوش بحالش شد همه باهاش بازی میکردند و میشا هم از بس دختر بزرگی شده !!؟ اصلا تا آخر شب نخوابید و حوالی 23.30 بزور خوابوندیمش و امروز از آنجایی که قرار بود همسر برادر خانمم بعبارتی زن دایی میشا با پرواز ظهر بیاد و شب برگرده بعد خوردن صبحونه خونه اشی رفتیم وظهری زن دایی میشا اومد و چه سوغاتیهایی آورده بود مخصوصا لباساش که همه لباساشو مادر زندایی میشا از خارج از کشور آورده بود و کلی تا غروب خوش گذشت و حوالی 17.30 بود که ما بخونه برگشتیم و  از آنجایی که قراره ماه آینده یه مهمونی مفصل بخاطر میشا بدیم هاله گفت به یه رستوران که 30-40 کیلومتری اینجا تو یه منطقه ییلاقی باز شده و خیلی شیک و تمیزی است بریم نگاه کنیم ببینیم خوبه برای ماه آینده رزرو کنیم و به اونجا رفتیم که خیلی شیک بود و پسندیدیم و برگشتیم که ساعت شد حوالی 20 یعنی حدود دو ساعت و نیم تو ماشین بودیم نزدیکیهای شهر میشا کلی بیتابی میکرد که گفتیم حتما گشنه هست و کنار زدم و هاله شیر داد ولی طفلک گلم آروم نمیشد خونه رسیدیم که هاله رفت زود لیاساشو عوض کنه و دستهاشو بشوره بیاد تا شیر بده و منم میشا رو بغلش کرده بودم دیدم یهو یه صدای آروغ زدن مانندی اومد و شونه ام خیس شد دیدم میشام استفراغ کرد خیلی ترسیدیم آخه دفعه اول بود میشا استفراغ میکرد فورا پاکش کردیم و هاله شروع به شیر دادن کردن که کمی بعد دوباره استفراغ و گریه فجیع دست و پامون رو گم کردیم  از ترسمون هم  به هیچ کس نمیتونستیم تلفن بزنیم که بعبارتی حکم اعداممون صادر میشد و کلی کلنجار رفته آخرش گفتیم به مامان من (شهین جون) تلفن بزنیم هرچی باشه او از همه انعطاف پذیره و او هم راهنمائیهای کرد و انجام دادیم و وسط چقدر هاله همراه میشا گریه میکرد بماند.و بعد یکساعت دختر گلم خوب شد و خوابید و مامان منم چندین بار به بهونه های مختلف زنگ میزد و راهنمایی میکرد که حالا بعدا اون چقدر دعوامون میکنه اونم بماند و الان که 12.15 دقیقه هست مادر و دختر راحت خوابیده اند و منم کلی کارم مونده که باید انجام داده بعدش بخوابم و یه اشتباه ما کلی بضرر میشا خوشگلمون تموم شد که امیدوارم دفعه آخری باشه که من اونطوری گریه میشا رو بشنوم.