قطره و دریا

قطره‌ دلش‌ دريا مي‌خواست. خيلي‌ وقت‌ بود كه‌ به‌ خدا گفته‌ بود.

هر بار خدا مي‌گفت: از قطره‌ تا دريا راهي‌ست‌ طولاني. راهي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري. هر قطره‌ را لياقت‌ دريا نيست.

قطره‌ عبور كرد و گذشت. قطره‌ پشت‌ سر گذاشت.

قطره‌ ايستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد. قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت. و هر بار چيزي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري‌ آموخت.

تا روزي‌ كه‌ خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره‌ را به‌ دريا رساند. قطره‌ طعم‌ دريا را چشيد. طعم‌ دريا شدن‌ را. اما...

روزي‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري‌ از دريا بزرگتر هم‌ هست؟

خدا گفت: هست.

قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را مي‌خواهم. بزرگترين‌ را. بي‌نهايت‌ را.

خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اينجا بي‌نهايت‌ است.

آدم‌ عاشق‌ بود. دنبال‌ كلمه‌اي‌ مي‌گشت‌ تا عشق‌ را توي‌ آن‌ بريزد. اما هيچ‌ كلمه‌اي‌ توان‌ سنگيني‌ عشق‌ را نداشت. آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توي‌ يك‌ قطره‌ ريخت. قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور كرد. و وقتي‌ كه‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چكيد، خدا گفت: حالا تو بي‌نهايتي، چون كه‌ عكس‌ من‌ در اشك‌ عاشق‌ است

 

مرخصی همسرم

سلام

بالاخره خانمم مرخص شد نتیجه آزمایش و فشارش نرمال بود و دکتر مرخص کرد و گفت تا شنبه که مطبش میریم تو خونه استراحت کنه و داپلر رنگی هم که جوابش رو داده بودند میشامو کاملا سالم نشون داده بود و مامان و دختر هر دو حالشون خوب به خونه برگشتند و امیدوارم که با دعاهای شما دوستان این یکی دو هفته رو سالم باشند تا ماه هشتم شروع بشه.در اینجا لازم میدونم از تک تک شما دوستان کمال تشکر رو بکنم از رهای عزیز که چند بار تو وبلاگش برای همسرم و میشام دعا کرده و خواسته بود تا تمامی دوستاش دعا کنند ، از شبنم عزیز که با تلفنش با حرفاش روحیه تازه به همسرم داد ، از لیلای عزیز(لی لی حوضک) که با نوشته هاش حس مادری رو بیش از بیش تو همسرم بوجود آورد و از بقیه دوستان .و اما پریروز همسرم رو  مرخص کردم و بخونه مامانش بردم وشب اونطوری گذشت دیروز بعد اداره بخونه مادر خانمم رفتم (بخاطر عید کلاسهامو تعطیل کردم ) و تازه بخونه رسیده بودم  و نهارم رو خورده بودم که متاسفانه همسرم با یه حرفش خیلی منو رنجوند و خیلی ناراحت شدم و بعد کمی بیرون اومدم (به خودش هم گفتم ولی چه فایده حرف از دهن بیرون اومده بود ) و مطب یکی از دوستام رفتم و مدتی اونجا موندم و بعد خونه خودمون اومدم .میدونم حتما میگید اون الان تو وضعیت بحرانیه و باید رعایتش کنم و از این حرفها ولی بمن هم حق بدید مگه من کم کشیدم  چندین شبه که نخوابیدم سرکار که هستم دلم بکار نمیره تو کلاس که هستم نمیدونم چطوری کلاس رو به پایان برسونم منم نگرانم منم ناراحتم ولی با همه این حرفها شب چندین بار باهاش حرف زدم وسعی کردم مسئله پیش اومده رو فراموش کنم و امروز (پنجشنبه) هم که اداره تعطیل بود تا صبح ساعت 8.30 خوابیدم و چه حالی کردم و بعدش یخچالمون ایراد پیدا کرده به نمایندگیش تلفن زدم و گفت کارشناس میفرسته که تا الان 13.40 فعلا خبری نشده و بیاد بره منم میرم پیش همسرم خوب فعلا تا اینقدر تا بعد.

دعا کنید

الان که اینا رو واستون مینویسم  ساعت 2.45 دقیقه نصف شبه (صبح تو وبلاگ میذارم) از فرط خستگی و ناراحتی خوابم نمیبره چطوری بخوابم در حالی که جون همسرم و میشام در خطره میدونید روزجمعه که تو بیمارستان بود جواب آزمایش پروتئین ادرارش اومد 98 بود (رنج نرمالش 150 هست و چهارشنبه به 272 رسیده بود که دکتر بستریش کرد ) بهمین خاطر رزیدنت گفت میتونیم مرخصش کنیم و زود تمامی کارهای اداری رو انجام داده بخونه مامانش اومدیم و چقدر خوشحال بودیم و شنبه بخونه مامان من رفتیم و دزدکی قبل رفتن به دو سه تا مغازه لباس سر زده و خرید کردیم (اگه یکی از دوخونواده میفهمیدند حکم اعدام صادر میکردند) و اونروز هم یعنی دیروز خیلی خوش گذشت و امروز صبح جواب آزمایشش رو بردم و ظهر که تلفن زدم گفتند پروتئین ادرار 352 شده باور نمیکردم و زود از اداره بیرون اومد و رفتم جواب رو گرفتم دیدم درست گفته اند و کلاسم رو زنگ زدم تعطیل کردم و بلافاصله رفتم همسرم رو برداشتم و به دکتر بردیم که گفت  باید بستری بشه و ضمنا گفت از فردا تا 20 فروردین نیستش ما هم دیدیم نمیتونیم ریسک کنیم فردا پس فردا بچه زودتر بخواد بدنیا  بیاد و خانم دکتر نباشه و یه رزیدنت عمل کنه گفتیم به یه نفر دیگه معرفی کنه و اونم دو سه نفر متخصص رو نشون داد که به اولی رفتیم گفت قبول نمیکنه و ناامید به دومی رفتیم گفت معمولا مریضهای پره اکلامپسی رو قبول نمیکنند ولی چون همسرمم پزشکه و همکار قبول کرد و بعد معاینه گفت دیگه از امروز رشد بچه متوقف میشه و تو این چندین روز اگه ببینه که داره به مادر صدمه میرسونه مجبوره بچه رو دربیاره و اونوقت زنده موندن بچه 50 به 50 است و خلاصه به یه بیمارستان خوب معرفی کرد و خانمم رو بستری کردیم و امشب مادرش پیشش موند و قرار شد از فردا شبها من پیشش بمونم (بهمین خاطر یه اتاق یه تخته  گرفتم) و بخونه اومدم .با هزار ناراحتی با هزار غم و غصه که تو دلم لانه کرده اند آخه تورو خدا انصافه کوچولوی زبون بسته من هنوز چشش رو باز نکرده از این دنیا بره ، آخه انصافه آغوش گرم بابا مامانش رو حس نکرده از این دنیا بره انصافه چشاش رو به این دنیا باز نکرده ببنده .آخه این چه روزگار یی مروته که میخواد کوچولوی منو بگیره چه روزگاریی  که میدونه چقدر همسرم رو دوست دارم ولی  با اذیت کردن اون منو زجر میده ، کرمت رو بنازم خدا کسایی که هیچی حالیشون نمیشه نه سواد دارند نه بهداشت میفهمند چیه نه تغذیه درست و حسابی دارند بچه های تپل و سالم اون چند تا پشت سرهم میارن جیکشون هم در نمیاد اونوقت مایی که از  ماهها قبل همه چی رو رعایت کردیم اینطوری باید بشیم!!؟ فقط 2 هفته یعنی 14 روز بگذره همه چی تمومه پس دعا کنید دعا کنید برای همسرم دعا کنید برای میشای خوشگلم دعا کنید روزی بشه که عکس خوشگلش رو تو اینجا بذارم و بگم اینه میشای من اینه عزیز دل بابا ، دعا کنید.

بستری شدن عشقم

خیلی بدم خیلی امروز عشقم رو عزیز دلم رو  همه زندگیمو همسر عزیزم رو تو بیمارستان بستری کرده ام و الان او تنها تو بیمارستان و من تنها تو خونمون نشسته ام خونه بدون او خیلی تاریک و سرده  هر لحظه منتظرم که صدا کنه که دیگه بسه پاشو بیام پیشم ولی هیچ صدایی نمیاد خونه خیلی سرده انگار همه چی با او از این خونه رفته .میدونید همه اینا رو میتونم تحمل کنم ولی موندن اورو تو بیمارستان نه آخه میدونید خیلی از بیمارستان بدش میاد مخصوصا الانم که هول زود بدنیا اومدن بچه رو میکشه. چقدر نقشه میکشیدیم که اتاق خصوصی میگیریم و مامانش پیشش میمونه و منم زود زود بهش سر میزنم ولی الان نه تنها همراه نداره منم نمیتونم بهش سر بزنم آخه تو بخش HIGH RISK  بستری شده و اونجا هیچ کس رو نمیزارن .خیلی دلم گرفته خیلی احساس بدی دارم کاش میتونستم با کسی حرف بزنم مامان و بابای خودم و مامان و بابای اونم خیلی اصرار کردن که تنها بخونه نیام ولی نمیتونستم جای دیگه بمونم دوست داشتم خونه خودمون باشم  و هر لحظه با او ،چرا یکی نیست از این دختر گلم از میشای نازم بپرسه چرا مامانتو اذیت میکنی ولی نه بذارین اون تو آرامش بمونه ما همه چی رو تحمل میکنیم.دعا کنید همسرم زودتر خوب بشه و بیاد و این یکی دو ماه آخر رو با آرامش طی کینم تا میشامون بدنیا بیاد دعا کنید لطفا.

عذاب وجدان

دیروز رفتم جواب آزمایش دوم رو گرفتم خوشبختانه اون مقدار افزایشی که تو قبلی بود کم شده یعنی تفاوت مقداری که نشون میده با رنج نرمالش از 80 به 20 رسیده و کلی خوشحال شدم و امیدوارتر.فقط میدونید یه مشکلی گریبانگیرم شده و اون مسئله رسیدن  به همسرمه میدونید تا اونجایی که میتونم از صبح بهش تلفن میزنم اس ام اس میفرستم ولی شب که میرم دیگه اون توان در من نمیمونه که زیاد باهاش باشم و خوب طبیعتا دلگیر میشه هر چند طفلک دیشب هیچی نگفت (از ساعت 10 خوابیدم تا صبح و قابل توجه که 8 بخونه رسیده بودم ) باور کنید هر کاری میکنم نمیشه خوب مثلا همون برنامه دیروز رو بگم از 7 صبح تا 15.30 که اداره بودم بعدش بلافاصله رفتم سرکلاس حالا چه چرندیاتی گفتم بمونه بعدش رفتم خونمون سر زدم ببیینم دزدی نیومده چیزی نشده از اونجا به شرکتی که مشکلی براش پیش اومده بود و تماس گرفته بودند رفتم و مشکلشون رو حل کرده و بعدش به کلوب رفتم فیلم گرفتم و سپس خونه (خونه پدرخانمم ) رفتم و شام خوردم بعد مثلا گفتم کمی دراز میکشم و بعد میام میشینم که دراز کشیدن همانا و خوابیدن همان.صبح که بیدار شدم اونم بیدار بود و برعکس تصورم اصلا هم چیزی نگفت ولی میدونید خیلی عذاب وجدان گرفته ام حس میکنم تو این مدت اونطوری که باید و شاید بهش نمیرسم  امروز سعی میکنم زودتر برم و باهاش بیشتر باشم.

شمارش معکوس

پریروز رفتم جواب آزمایش رو گرفتم حدود 80 تا از رنجش بیشتر بود و به دکتر بردیم و گفت نباید به 100 برسه و گرنه باید بستری بشه و ما ناراحت برگشتیم .میدونید بیشترین چیز چیه که آزارم میده؟اونم بدنیا اومدن میشا قبل از عیده چون در اینصورت ظلم بزرگی تو حقش کرده ایم و یه سال از عمرش بدون اینکه گذرونده باشه تو پرونده زندگیش ثبت میشه و حالا شروع کرده ایم به شمارش معکوس . دیروز غروب که بخونه پدرخانمم رفتم دیدم خانمم کلی بهم ریخته میدونید از بس تا حالا یه روز تو خونه ننشسته بودو سرکار میرفته و اونروزهایی هم که خونه بوده من باهاش بودم چیزی رو حس نکرده بود ولی دیروز که منم نبودم و نتونسته جایی بره و همه اش دراز کشیده کلی اعصابش ناراحت شده بود و بعد رفتنم کمی سر بسرش گذاشتم و یه فیلم نگاه کردیم تا  یه ذره حال و هواش عوض شد.امروز صبح باز نمونه رو بردم آزمایشگاه ببینیم چی میشه ، ولی از این خوشحالم که یه روز هم گذشت.