خیلی بدم خیلی امروز عشقم رو عزیز دلم رو  همه زندگیمو همسر عزیزم رو تو بیمارستان بستری کرده ام و الان او تنها تو بیمارستان و من تنها تو خونمون نشسته ام خونه بدون او خیلی تاریک و سرده  هر لحظه منتظرم که صدا کنه که دیگه بسه پاشو بیام پیشم ولی هیچ صدایی نمیاد خونه خیلی سرده انگار همه چی با او از این خونه رفته .میدونید همه اینا رو میتونم تحمل کنم ولی موندن اورو تو بیمارستان نه آخه میدونید خیلی از بیمارستان بدش میاد مخصوصا الانم که هول زود بدنیا اومدن بچه رو میکشه. چقدر نقشه میکشیدیم که اتاق خصوصی میگیریم و مامانش پیشش میمونه و منم زود زود بهش سر میزنم ولی الان نه تنها همراه نداره منم نمیتونم بهش سر بزنم آخه تو بخش HIGH RISK  بستری شده و اونجا هیچ کس رو نمیزارن .خیلی دلم گرفته خیلی احساس بدی دارم کاش میتونستم با کسی حرف بزنم مامان و بابای خودم و مامان و بابای اونم خیلی اصرار کردن که تنها بخونه نیام ولی نمیتونستم جای دیگه بمونم دوست داشتم خونه خودمون باشم  و هر لحظه با او ،چرا یکی نیست از این دختر گلم از میشای نازم بپرسه چرا مامانتو اذیت میکنی ولی نه بذارین اون تو آرامش بمونه ما همه چی رو تحمل میکنیم.دعا کنید همسرم زودتر خوب بشه و بیاد و این یکی دو ماه آخر رو با آرامش طی کینم تا میشامون بدنیا بیاد دعا کنید لطفا.