یه مدتی هست که من و هاله یعنی یه مدت که بهتر بگم از وقتی هاله سر کار میره دچار مشکل بزرگی شده ایم و اون میدونید دوری من و هاله از همدیگه هست یعنی اصلا مثل گذشته ها نمیتونیم با هم باشیم حتما میگید آره وقتی بچه بدنیا میاد بین زن و شوهر فاصله میندازه و از این قبیل ولی اصلا موضوع ما ربطی به میشا خوشگلم نداره و اما جریان کلی اینه که  هرروز غروب حوالی ساعت 20 ما میشا رو از اشی و یا شهین جون تحویل میگیریم در وضعیتی که اونا همه کارهاشو کردند و وفقط واسه ما مونده خوابوندنش و خونه که میرسیم میشا رو میخوابونیم و بعد یه مدت خیلی کمی هاله هم پشت سر اون میخوابه و دیگه نه میتونم باهاش حرفی بزنم نه میتونم لحظاتی باهاش باشم مثلا این چهار روز گذشته :شنبه: شب که بخونه رسیدیم بعد خواب میشا ؛ فیلم گذاشتم که ببینیم و هاله سرش رو رو شونه ام گذاشته و فیلم میدیدیم که دیدم اول فیلم خوابش برده و کمی بعد بیدارش کردم و بدون خوردن میوه یا شام رفت خوابید.یکشنبه : رفتم که دندونم رو که از 3 ماه پیش درد میکرد نگاه کنه و بعد مریضها شروع بکار رو دندونم کرد اندو کردن یه دندون سه ریشه اونم با مریض بدعنقی مثل من که همه اش خودم بخودم استراحت داده دستور میدادم که بسه خسته شدم و از این حرفها خونه هم که رسیدیم معلومه اینبار هر دو خوابیدیم.دوشنبه: بخونه اومده و بازم بعد میشا مثلا فیلم میدیدیم که هاله جلوی تلویزیون خوابید و بعدش هم من همونجا خوابیدم و نصف شب بود که رفتیم جامون خوابیدیم و اما دیشب که ظاهرا هاله خسته نبود و شواهد نشون میداد که امشب حداقل میتونیم میوه رو باهم بخوریم که منی که قرار بود برم واسه پانسمان دندونم و وقت نکرده بودم برم ، دندونم رو دستکاری کرده و پانسمانش افتاد و عصبانی شدم که چرا وسایلش رو نیاورده که خونه دندونم رو پانسمان کنه و الان من چیکار کنم و کلی غرولند که  اونم ناراحت شد و رفت خوابید.و دیروز رو هم من اونطوری گند زدم و امشب رو هم که معلوم نیست. نمیتونم بهش بگم سر کار نرو که نه انصافه و نه او قبول میکنه فقط میگم مریض کمتر ببین که اونم میدونم به منم بگه آره  در عمل اینکار رو نمیکنه انگار میخواد اون 4-5 ماهی که سر کار نرفته رو جبران کنه .خوب میبینید که هیچکدوم ربطی به عروسک نازم میشا نداره.البته این مسایل باعث نمیشه که به میشا نرسیم هر روز از 5 صبح که خانوم کوچولو خودش واسه خودش انگار ساعت کوک کرده و بلند میشه باهاش بازی میکنیم تا 6.30 که سر کار میریم .ولی میونه من و هاله اینطوری شده میترسم از هم دور بشیم و بینمون فاصله بیفته.من و هاله ای که یه زمون بهترین لحظاتمون وقتی بود که بخونه میرسیدیم وباهم حرف میزدیم و شاید باور نکنید ساعتها تو کامپیوتر بیلیارد بازی میکردیم و واسه هم کل کل  میخوندیم و اما الان فقط خستگی هم رو تحمل میکنیم.