این مثل الان در مورد من کاملا صدق می کند بازم تنها شدم ولی ایندفعه نگرانی جای خودشو داده به دلتنگی.بالاخره مهمونی پنجشنبه و جمعه که به شنبه هم کشید تموم شد و بر اساس رسم دیرینه و کهن که بعد روز دهم خانمم باید بره خونه مامانش و باید تا چهلم خونه مامانش باشه و بعد اونم که خونه ما باید بره و مدتی هم اونجا بمونه که مامانم تدارک مهمونی دیده و کلی برنامه های مختلف و بقول ترکها من یاندیم.خلاصه  دیروز خانمم رو بردیم خونه مامانش و مامان منم برگشت بخونه خودشان و به اصرار دیشب رو رفتم خونه مادرخانمم و امروز صبح سرکار و غروب رفتم میشا رو دیدم و بعدش اومدم خونه و کمی به کارام رسیدم ولی دیدم آروم آروم داره خستگی وجودم رو میگیره انگار همه خستگی های این چند وقت یهویی اومدن سراغم و از طرف دیگه هم دلم بد جوری واسه میشا تنگ شده بود تلفن زدم که همسرم شیر میداد و کمی دیر کرد تا تلفن بزنه و منم از اینکه دیر تلفن زد رنجوندمش و بعدش  خودم ناراحت شدم ولی چه فایده که حرف از دهن بیرون اومده بود و تو این احولات بودم که مامانم اومد و بهم سر زد و رفت منم طاقت نیاوردم بهمسرم زنگ زدم و باهاش آشتی کردیم و گفت که میشامون خوابهو او هم میخاد بخوابهو بازم من موندم و من .