یک روز خوش با هزار دردسر
امشب یکی از بهترین شبهای زندگیم بود قرار بود مهمون داشته و راجع به روز عقد برادرم حرف بزنیم و از این قبیل مراسمها ، صبح تا ظهر خیلی عادی گذشت و همه کارامو انجام دادم تا غروب زود رفته و آماده بشم حوالی ساعت 1 ظهر بود که یکی از دوستان صمیمیم تلفن زد که ماشینی رو که سفارش داده بود آورده اند و چون خودش زیاد به این جور ماشینهای جدید و مدل بالا آشنایی نداره من برم بگیرم و نتونستم نه بگم و و رفتم ماشین رو که کمی بیرون شهر بود از نمایندگی گرفتم و با کلی مصیبت که الان نکنه یکی از بغل یا از پشت بزنه و هزاران چیز دیگه بردم خونشون و تحویل دادم و زود به شرکت برگشتم و کمی که بیکار بودم به یکی از دوستام زنگ زدم که حرف و حدیث اون طولانیه و ساعت 18 بود که از شرکت بیرون اومده و به یه شرکت دیگه که باید میرفتم سر زدم و بعد کمی اینور و اونور دیدم بله باید خسارت یه دوست خیلی عزیز رو که 550 هزار تومان شده بپردازم و همونجا آنلاین پرداخت کردم و بیرون اومدم خوب ناراحت بودم ولی بخاطر اون دوست خودم رو تسکین دادم که دوست به درد اینجور کارا میخوره خلاصه به خونه اشی که رسیدم تا میشا و هاله رو بردارم تو کوی اونا درگیر یه مسئله همسایه ای شده و بقول مثل معروف آش نخورده و دهن سوخته همه گناهها رو با اینکه هر دو طرف هم میگفتند که کار تو نیست بخاطر اینکه مسئله تموم بشه به گردن گرفتم و هزارتا ناراحتی هم بخاطر اون متحمل شدم و با تاخیر خیلی زیاد خونه شهین جون رسیده و اونجا دوش گرفتم و با این اوضاع و احوال سعی کردم خوش بگذره و بعد اونا هم چون دیر شده بود هاله و میشا موندند و من بخونه برگشتم اینم احوالات یه روز من ، تازه وسط یه جایی جلسه داشتم یادم رفت برم و شب تلفن زده و کلی حرف و حدیث که باید میومدی .و تو این لحظه فکر میکنم چی میشد هیچیک از این اتفاقات نمی افتاد؟