سلام

حدود 12 روز طول کشید که بتونم بازم بیام میدونید نمیدونم کار درستی میکنم که تو وبلاگ میشام همه اش از خودم مینویسم یا نه ولی فکر کنم دخترم اجازه بده بعضی وقتها باباش دلتنگیهاشو بگه میشام درست 8 روز طول کشید خوب بشه طفلک پرنسسم صورتش کوچیک شده بود منم که ناخنهای پام از یه طرف ، سرما خوردگیم هم از طرف دیگه دمار از روزگارم آورد دیروز کلی از میشام فیلم برداشتیم که هر قدر کوتاه کردم دیدن فقط یه خندیدنش بیشتر از 50 مگابایت ظرفیت داره و از خیرش گذشتم فقط یه عکسش رو که با موبایل انداختم میذارم و هفته بعد کلی عکس انداخته و تو وبلاگ قرار میدم..میدونید دیگه دخترم آروم آروم غذا میخوره سوپ ، فرنی ، موز غذا دادن بهش خیلی خیلی لذت بخشه یه هفته پیش وارد 7 ماهگی شد و چه روزهایی که دعا میکردیم یه هفته هم بگذره تا میش کوچولوم وقتش بدنیا بیاد چه روزهایی و چه شبهایی حالا اون کوچولو 7 ماهش شده هر روز بزرگ شده و چیزهای تازه یاد میگیره و ما رو بیشتر از بیش عاشق خودش میکنه.لیلا(لی لی حوضک)، نیلوفر ، نجمه ازتون ممنونم ممنونم که اون روزا تنهامون نذاشتین .میدونید شرکت من این ور خیابون مطب بابا اون ور خیابون تقریبا هر روز بهش سر میزنم میدونید امروز که رفته بودم مامان هم اونجا بود یه لحظه دلم خواست جای اونا بودم همه چی رو پشت سر گذاشته اند و غم و غصه هر دو ازدواج برادرمه و دلواپسیشون حال میشا هست ولی من که پسرشونم فکر نکنم به اندازه یکدهم که محاله  یکصدم اونا رلکس باشم.اوایل زندگیمون خیلی با هاله حرف میزدم همه مشکلات رو میگفتم حتی اگه یه برنامه Error میداد اونو هم میگفتم ولی از وقتی میشا بدنیا اومده دیگه دلم نمیاد اونو ناراحت کنم و کمتر مسایل رو بهش میگم نمیدونم همه زندگیشون اینهمه مشکل داره؟چند روز پیش یکی از آشناهامون که مهندس ناظره رو دیدم و با اون حرف میزدم بهش گفتم خیلی دلم میخواست که یه کارمند ساده پشت میز نشین بودم بدون هیچ دغدغه ای ولی حیف که نیستم !!؟ فقط  تو زندگی همه خوشیم اینه که هاله و میشا رو دارم.و همیشه اون بیت آخر شعر بابام که بهتون نوشته بودم یادم میفته

           مانده ام حیران که با شور و شتاب                  زندگانی بگذرد یا نگذرذ