من و بابا یه رابطه جدی با هم داریم و برعکس مامان که طفلک خیلی خیلی بلاها سرش آوردم با بابا صمیمی محض نیستم.و اما اونروز که بمطب رفتم وقتی رسیدم که بابا میخواست بخونه بره و گفت بیا تو ماشین با هم حرف بزنیم و چه دردسرتون بدم اول شروع کرد بگفتن بمزیتهای ازدواج و زندگی دونفره و اینکه مامان گفته اون خانم دکتره چقدر خوبه و از این حرفها باور کنید تو عمرم اون همه خجالت نکشیده بودم اونم بدلیل اینکه تا حالا با بابا از این حرفها نزده بودیم ازدواج و زندگی مشترک و بعد این حرفها دیگه جو عوض شد و حالت تهدید بخودش گرفت که تا حالا چقدر واسه خودت پس انداز کردی و چه تصمیمی گرفتی و چقدر میخوای اینطوری بی مسئولیت باشی و بقیه حرفها و تهدید کرد که هرچه زودتر تصمیم خودم رو گرفته نظرم رو اعلام کنم که جلسه آشنایی بزارند (دقت کنید یعنی بخوای نخوای باید قبول کنی) و خونه رسیدیم و من زودتر به شهین جون پناه بردم و شروع کردیم واسه گردش غروب نقشه کشیدن و بابا هم عصبانی که دو ساعته داره نصیحت میکنه و من یه گوشم در و یه گوش دیگه ام دروازه.تا اینکه غروب با شهین جون بیرون رفتیم و گفت تا حالا که اونا کسی رو نمیخواستند من با همه بیرون میرفتم این مهمونی اون مهمونی حالا که اونا کسی رو پسندیدند اصلا باهاش بطور جدی حرف هم نزده ام (امیدوارم این سطرها رو هاله نخونه) و بهتره باهاش حرف زده و یه غروز قرار بزارم برم بیرون شاید خوشم اومد و راضی شدم. که اگه نه دیگه حق ندارم جایی پام رو بدون شهین جون بزارم . یه روز که کلاس تعطیل شد ازشون (اون زمون دیگه ازش نبود ازشون بود)خواستم بشینه و کمی حرف زدم و با پررویی تموم گفتم دوست دارم یه روز قرار گذاشته باهاش بیرون بریم تا بیشتر با هم آشنا بشیم و اونم گفت اطلاع میده.و منم فورا به شهین جون اطلاع دادم.میدونید نمیدونم چم شده بود شاید اگه مامان و بابا اینهمه پافشاری نمیکردند قبل اونا باهاش بیرون رفته بودم ولی تو این مورد این دست و اون دست میکردم شایدم از اینکه این دیگه از اونایی نیست که بقول بچه ها امروز سلام فردا خداحافظ ،نمیخواستم ریسک کنم دوست نداشتم از طرف کسی رد بشم.