یه هفته ای میشه که بمعنای واقعیش کله پا شده ام و درمونده و تو این روزهایی که هاله دیگه به روزهای گذشته اش برگشته باحوصله آروم شده من بد شده ام .میدونید یه فیدبک به گذشته اونم یه فیدبک منفی تو من بوجود اومده بی هیچ دلیلی میبینید نشسته ام دارم رو یه پروژه و یا برنامه کار میکنم و غرق در اونم که بسراغم میاد و اونم که گفتم از نوع منفیش و نمیتونم هم با کسی در میون بذارم به هاله بگم که اون ناراحت میشه بغیر اونم که به هرکی بگم شاید یه حالت مسخره کننده داشته باشه آخه هرکی یه نقبی به گذشته میزنه همه اش بیاد اینا میفته که چرا با فلانی بد کردم چرا در حق فلانی این کار رو میتونستم بکنم انجام ندادم ولی میدونید در مورد من فرق میکنه همه اش با خودم درگیرم که چرا میتونستم بد باشم و بدی کنم و نکردم .چرا با ملایمت از کنار بعضی از جریانها گذاشتم در صورتی که میتونستم بهمون اندازه که اون بدی کرده منم بدی کنم و هزاران چرا دیگه که بدی نکردم و الان حسرت اونروزا رو میکشم .تمامی اعمال دیگرون مثل یه فیلم از جلوی چشام میگذره همه اعمال بد و در افسوسم که چرا از فرصتهای بدست اومده در جهت منفی  استفاده نکردم و شاید که نه حتما  الان همه اون افراد بسادگیم به حماقتهام میخندند.ساعتها میشه که در طول روز این افکار اسیرم میکنند.غروب هم که میرم خونه طوری میشم که نمیتونم با میشا یا هاله اونطوری که باید باشم و اینم یه طور دیگه اذیتم میکنه  و از همه مهمتر شنبه و یکشنبه واسه یه جلسه مهم باید تهران باشم که هنوز توجیهات فنی و اقتصادی پروژه رو نتونستم جمع و جور کرده حاضر کنم تا اونجا دست پر باشم.یاد اسم اون فیلم کیارستمی افتادم :خانه دوست کجاست!!؟