خونه شهین جون
بالاخره بعد یه غیبت یکهفته ای تونستم بیام سمینار و دوروز تعطیلی چطور گذشت خدا میدونه باور کنید چهارشنبه شب تا صبح خوابم نبرد و صبح زود خونه مادر خانمم رفتم و وسایل میشا رو جمع کرده و بعدش میشا خوشگلم همراه هاله با اشی (مادر خانمم اسمشون اشرف هست که اشی میگیم)خداحافظی کردیم خیلی دلم بحال اشی سوخت همچی گریه میکرد خیلی هم اصرار کردیم که با ما بیاد نیومد.میدونید این مادرخانمم خیلی خوبه خیلی خیلی نجیبه ، همیشه دوسش داشتم و احترامش رو نگه داشتم و اونم از هیچ محبتی تو حق من دریغ نکرده و واقعا همونطوری که میگه مثل پسرش منو دوس داره. خلاصه بخونه اومدیم (که عکس بالا هم لحظه ایست که میشا خوشگلم لحظه اول ورودش انداخت) شهین جون (مادر بنده) از خوشحالی پر میکشیدو بعدش بابا اومد و شب هم برادرم باور کنید یه جشن حسابی تو خونه بود. اما شب بالاخره با دخترم و هاله با هم بعد یکماه و خرده ای تنها شدیم و میشا خانم هم تا صبح انگار ساعت کوک کرده بودند یکساعت به یکساعت بیدار شده و شیر میخورد و منم باهاشون بیدار شده و نگاه میکردم و اونشب بود به یه چیزی پی بردم و اون حسی که تو وجود یه زن بوجود اومده و اونو تبدیل به مادر میکنه میدونید هاله قبل از اینکه مادر بشه خیلی خیلی بدخواب بود یعنی زمونی که وقت خوابش میرسید باید میخوابید والا تا صبح بیدار میموند و شب هرجا بودیم باید باطری تمامی ساعتها در میومد و جا نرم بود و کلی چیزها ولی الان ساعت بساعت بیدار میشه و بدون اینکه یه لحظه هم خمی به ابروش بیاره با تمام شوق به میشا شیر میده چه دنیای .ویاد جمله ای افتادم که میگه: خدا نمی توانست در همه جا باشد از این رو مادران را آفریده.