سلام منم میشا که میخوام با شما حرف بزنم.دیروز وپریروز بمن خیلی خوش گذشت آخه میدونید چند وقت بود که شبها خیلی کم میخوابیدم فکر نکنیدگریه میکردم همینطوری بغل مامان هاله مینشستم و شیر میخوردم و همه جا رو نگاه میکردم چه چیزهای عجیب و غریبی و مامان هاله هم که نمیخوابید همه اش کم حوصله بود غروبها هم که بابا میمومد با من حرف میزد و منو میبوسد و بغل میکرد ولی اونم وقتی با مامان حرف میزد میدیدم که قیافه اش یه جوریه مثل اون وقتی نیست که بمن نگاه میکنه و میگه خسته شدم تنها شدم من که نمیدونم منظورش چیه و مامان میگفت تموم میشه برمیگردم خونمون بازم باهم میشیم.و دو روز پیش بابا زود اومد ومامان هاله  بمن زورکی  شیر داد و منو خوابوندند و بیرون رفتند و منم که خوابیدم و بعد که بیدار شدم دیدم برگشته اند و رو تخت کلی چیز ریخته بود که مامان داشت همه اش رو نگاه میکرد که داد و بیداد کردم که بمن هم برسین و هردو حالشون خوب بود و بابا بازم کلی منو بغل کرد و بوسید و رفت ولی ایندفعه دیگه مثل روزهای قبل ناراحت نبود . دیروز از صبح زود اومد و کلی باهم بودیم و همه اش با من بازی میکرد و غروب هم منو حموم کردند گفتند مهمون میاد و جی جی های تازه پوشوندند و مامان هاله شیر داد و بعدش منو خوابوندند منم نفهمیدم اگه مهمون میاد و منو حموم کردند که خوب بشم و جی جی پوشوندند پس چرا بعدش منو خوابوندند.خوب واسه این دفعه بسه .بعدش من یه دوست پیدا کردم اسمش شقایق هست اگه مامانش اینا رو میخونه بهش بگه که میشا هم اونو خیلی دوست داره.بای بای