دو سه روزه که دچار حس عجیبی شده ام یه حس توام با استرس و ترس ، فکر که میکنم اینکه یه موجود زنده یه کوچولو میخاد بجمعمون اضافه بشه و مسئولیت اونم داشته باشم تو اینکه میتونم یا نه دچار استرس شده ام آخه این موضوع یه ذره با بقیه چیزا فرق میکنه آدم وقتی یه پروژه ای یا یه برنامه ای رو شروع میکنه رو اون فکر میکنه اونو بمرحله عمل در میاره به خیلی مانع ها برمیخوره دلسرد میشه شوق میکنه تا اینکه اون پروژه یا برنامه رو تموم میکنه و اینجاست که دیگه همه چی تموم شده و فقط لذت اتمام و شوق و ذوق اون پروژه تو آدم میمونه و دیگه هیچ ، ولی این موضوع بچه فرق میکنه اون موقع که بچه بدنیا میاد تازه همه چیزا شروع میشه ، وقتی یادم میفته که یه روز قرار همه (مامان ها ) برن و ما رو با اون تنها بذارند از الان وحشت میکنم اون نازی که زبون نداره حرف بزنه چطوری میخایم دردشو بدونیم چطوری میخواهیم بدونیم گشنه هست و شکمشو سیر کنیم و هزاران چگونه دیگه.این سه روز رو همه اش با همسرم بودم سعی کردم این کسری باهم بودنمان را تو این دو سه هفته اخیر جبران کنم کلی با هم حرف زدیم و جالب اینکه همه حرفامون راجع به میشا بود خیلی عجیبه میدونید همسرم چی میگه تو این دو سه روز چندین بار گفته که میترسه وقتی میشا بدنیا اومد از اینکه دیگه باهاش نیست و ازش دور شده غصه بخوره !!؟ خیلی ذوق میکنه وقتی میشا تکون میخوره از شوق داد میزنه اشک تو چشاش جمع میشه و من مثل یه کوه یخی  نمیتونم اون احساسی رو که اون داره داشته باشم  البته بخاطر همسرم لبخند میزنم از خوشحالی اون خوشحال میشم ولی مثل او نمیتونم باشم بیشتر ترس برم میداره  که شاید نتونم از عهده این مسولیت بزرگ بر بیام