مرد توي اتاق انتظار روي صندلي خودش نشسته بود و عصايش را به ديوار تكيه داده بود هنوز بعد چند ماه نتوانسته بود با اين مصيبت عظيم كنار بياد.وقتي توي اون تصادف لعنتي يكي از پاهاشو از دست داد خيال كرد كه همه چيزشو از دست داده هنوز هم نتونسته بود با خودش كنار بياد.روي قفسه سينه اش احساس سنگيني ميكنه . مقابلش روي صندلي ديگري زن جواني با پسر بچه كوچكي نشسته اند.پسرك حدود 5-6 ساله در حاليكه روي يكي از چشماشو بانداژ بسته كنار مادرش نشسته.پسرك به مرد زل ميزنه.مرد ميگه : سلام آقا كوچولو.پسرك ميخنده  ، خنده هاش هم مثل خودش قشنگ وپر از شيطنته.مرد با لحن كودكانه ميپرسه :واي واي چرا چشمتو بستي؟پسرك ميخنده و ميگه:چون ميخوام تا آخر عمرم يه دزد دريايي شجاع بمونم.مرد از جواب پسرك مات و مبهوت ميمونه.واي خداي من بچه ها عجب روح لطيفي دارند حتي در مقابل مشكلات . منشي دكتر اسم مرد رو صدا ميزنه و مرد با تكيه به عصا بلند ميشه.پسرك نگاهي به پاي قطع شده مرد ميندازه و ميگه : واي چرا شما فقط يه پا داري ؟ پس اون پات كو؟.مرد نگاهي به پاش ميندازه و ميگه :آخه مي خوام تا آخر عمرم يه دزد دريايي شجاع باقي بمونم.و يعد بلند بلند ميخنده حالا ديگه مرد روي قفسه سينه اش احساس سنگيني و غم نميكنه.