دوشنبه هاله رو از مطب برداشتم و به اتفاق میشا بخونه اومدیم و برای اینکه این چند روز رو کاملا در تعطیلات بسر ببریم تا پاسی  از شب بیدار مونده و کارهامو انجام دادم و نصف شب حوالی 2 بود که خوابیدم و صبح به لطف پرنسسم ساعت 7.30 بیدار شدم و بعد بازی کردن با میشا و دوش و بقیه کارها همگی با هم بیرون رفته و نهار رو به یک رستوران که 63 کیلومتری اینجا به تازگی افتتاح شده بود رفتیم و نهار رو اونجا خوردیم و برگشتنی هم به یه رستوران دیگه رفته عصرونه رو خورده حوالی 9 شب بود بخونه رسیدیم که به همگی خیلی خیلی خوش گذشته بود و کمی بعد بود که اطلاع دادند شوهر خانم پاتو رو عمل جراحی کرده اند و اونوقت شب متاسفانه هیچ بلیطی گیر نیاوردم و نصف شب که چه عرض کنم ساعت 5.30 صبح هاله و میشا رو خونه شهین جون برده و خودم با ماشین خودمون راهی شدم و بعد 6 ساعت و خورده ای حوالی 13.30 رسیدم و به هاله می گفتم که اثری از تعجب در رفتنم تو صورت هیچکدوم ندیدم انگار منتظر بودند که من میرم و اونروز رو اونجا مونده و بازم صبح ساعت 6 راهی شده و ظهر بخونه شهین جون رسیدم و بعد خوردن نهار بخونه خودمون برگشته و 2-3 ساعتی خوابیدم . و بعد بیدار شدن شروع به گفتن وضع شوهر خانم پاتو و بقیه مسایل سفر یکروزه ام به هاله شدم و شب که شد از اونجایی که هر سه تامون خوب بودیم یه فیلم گذاشته و داشتیم نگاه میکردیم که بلند شده و یه آبجو برای خودم باز کرده و آوردم و موقعی که تو لیوان میریختم میشا از کف کرددنش و رنگش خوشش اومد و هی شروع کرد به گفتن من من (یعنی به من هم بده) و هاله نمیخواست بده که گفتم تلخه بده خودش نمیخوره که در کمال تعجب دیدیم خورد و دوباره خواست و در هر دو دفعه کلی از اونو خورد که به هاله گفتم بسشه دیگه نده و به اینترتیب خانم کوچولو رقیب ما شد و خوابیدیم و صبح بیدار شده و به اتفاق هر دو خانواده (خانواد پدری من و هاله) به باغ خودمون رفته و تا شب اونجا بودیم و بعد بخونه برگشته و از اونجایی که خسته بودیم خوابیدیم.شنبه یعنی دیروز هم تا غروب خونه بوده بعد سری بخونه شهن جان زده و از اونجا به شعبه جدید  Zeroten  که تازه باز شده رفته و واسه میشا لباس خریده و بخونه برگشتیم .اینم شرح تعطیلات خود را چگونه گذرانده اید.میدونید تنها چیزی که تو این چند روز ذهنم رو بخودش مشغول کرده و هاله هم نتونست جوابی برای اون پیدا کنه این بود که بعد اون ماجرای من و خانم پاتو از شوهرش  دلخوشی نداشته همه اش پی فرصت تلافی هستم ولی هربار اتفاقی برای اونا افتاده ( مرگ برادر خانم پاتو ، مریضی شوهر خانم پاتو ) بلافاصله خودم رو به اونجا رسونده ام ناگفته نماند که اونا هم مثل همیشه کلی بهم محبت کرده اند خانم پاتو اونروز برای تو راهی یه صبحونه مفصل درست کرده بود و چون اصلا چایی نمی خورم آبجوش درست کرده و کلی کافی میکس گذاشته بود بخورم تا تو راه خوابم نگیره ولی میدونید همه اینا باعث نمیشه تا من از فکر تلافی در بیام و اینکه چرا میرم هنوز تو ذهنم جای سوال هست میدونم حتما اولین چیزی که بذهنتون میرسه اینه که برای دیدن خانم پاتو میرم ولی نه  ، اون ماجرا درس عبرت خوبی برام بوده.حالا شما چی فکر می کنید نمی دونم.