سلام

می بینید پرنسسم چه بیحاله؟این عکس امروزشه.دیروز صبح زود با هاله بردیم واکسنش رو بزنند اونجا گلم فقط یه لحظه خیلی کوتاه گریه کرد و بخونه اشی بردیم و من سرکار رفتم و ظهر اومدم حالش خوب بود و بعد از ظهر جلسه داشتم و رفتم ساعت 19 بود که برگشتم تا در خونه اشی رو باز کردم دیدم صدای گریه میاد رفتم دیدم عروسکم همچی میلرزه و گریه میکنه که نگو نپرس و جریان از این قراره که 4 ساعت یکبار که قطره استامینوفن بهش میداند اینبار استفراغ کرده و بعد اون هرچی قطره دادند همه رو برگردونده در نیتجه تب بالا رفته و خلاصه هر کاری کردیم قطره رو نخورد هاله زود به دو تامتخصص کودکان زنگ زد و اونا شربت دیفن هیدرامین گفتند و فورا رفتم گرفتم و دادیم و باز دلمون آروم نگرفت و دکتر سوسن (زندایی میشا) تلفن زدیم و اونم یه پیشنهاد هایی داد و بعدش به دائیش تلفن زدیم و خلاصه همه رو بجنب و جوش آوردیم و جالب اینجاست که همه میگفتند که این یه مسئله عادی هست و بعدواکسن اتفاق میفته ولی نمیتونستیم قبول کنیم نمیدونید چقدر گریه میکرد و چه ناله هایی دلم کباب میشد و حوالی ساعت 10 شب بود که کمی آروم گرفت  و تاصبح ساعت به ساعت بیدار شده و قطره و شربتش رو میدادیم البته طفلک اشی که تا صبح فکر نکنم یه لحظه هم خوابید.بعدش صبح از بس شهین جون نگران بود اومدیم خونه شهین جون و اونجا کلی شهین جون و بابا معاینه کرده و بعد اطلاع از اینکه خوبه باهاش بازی کردند و میشا آروم آروم شروع بخوب شدن کرد و این عکس و اونجا گرفته ام و امروز کمی آروم شده و الان که اینا رو مینویسم راحت تو جای خودش خوابیده.میدونید میخوام یه اعترافی بکنم دیروز که میشا گریه میکرد همه اعصابشون خرد و هرکی تو یه حالی بودو از همه نگرانتر اشی و بعضی وقتهامنم میشا رو بغل کرده ومیگردوندم یه بار که میشا بدجوری گریه میکرد به اشی گفتم بدید منم بگردونمش اونم با عصبانیت گفت بیا ببینم میخوای چیکار کنی  که منم عصبانی شدم و قیافه گرفتم که چرا بمن این حرف رو زد و تو این گیر و دار بود که رفتم داروها رو بگیرم برگشتم دیدم واسم میوه آورده که تو از اوقتی اومدی چیزی نخوردی بعدش که دیدم تا صبح اونجوری بیدار نشسته از کار خودم از اینکه اون لحظه اونطوری عصبانی شدم ناراحت شدم.خوب دیگه چیکار کنم بدی دست خود آدم نیستش که منم میتونم خیلی وقتها بد باشم.