<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>میشای من</title>
<link>https://misham.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 27 Jun 2010 08:34:46 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>چوب خدا</title>
<link>https://misham.blogfa.com/post/98</link>
<description>میخوام یه داستانی واستون بنویسم داستان یه خونواده چهار برادر و دو خواهر که بترتیب سن شهین – جعفر – ژیلا – اصغر – مهدی – غلامرضا که همگی با هم در نهایت خوشی زندگی میکردند از این بین شهین و اصغر ازدواج کرده بودند و زندگی خوبی داشتند و بقیه ژیلا نامزد و غلامرضا نامزد کرده و در خونه پدری همراه مهدی بوده و جعفر خارج از کشور بود و همگی بنا بگفته خودشان بهترین خواهر و برادر بودند تا اینکه اول مادرشون و سپس پدرشون فوت میکنه و چند ماهی به این صورت میگذره و هیچکس به</description>
<pubDate>Sun, 27 Jun 2010 08:34:46 +0330</pubDate>
<dc:creator>misham</dc:creator>
<guid>misham.blogfa.com/post/98</guid>
</item>
<item>
<title>بدست آوردن دل</title>
<link>https://misham.blogfa.com/post/97</link>
<description>دیروز صبح بعد یک روز پرتنش با آرامش داشت میگذشت تا اینکه نزدیکیهای ظهر دوستم زنگ زد که طرف بازم ادعای خسارت کرده و یکصد و پنجاه هزار تومان بازم میخواد و زیر حرف دیروزش که گفت تسویه کردیم زده و بهش گفتم ناراحت نباشه من حلش میکنم و بهش زنگ زده و کلی جر و بحث کرده و گفتم مسئله ای نیست و ساعت 15 باهاش قرار گذاشتم و رفتم پول رو بهش دادم میدونید خیلی ناراحت بودم و عصبی و خیلی کار بدی کردم میدونید خیلی تحقیرش کردم بخاطر اینکه زیر حرفش زده بخاطر اینکه باعث و بانی</description>
<pubDate>Tue, 23 Jun 2009 14:05:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>misham</dc:creator>
<guid>misham.blogfa.com/post/97</guid>
</item>
<item>
<title>یک روز خوش با هزار دردسر</title>
<link>https://misham.blogfa.com/post/96</link>
<description>امشب یکی از بهترین شبهای زندگیم بود قرار بود مهمون داشته و راجع به روز عقد برادرم حرف بزنیم و از این قبیل مراسمها ، صبح تا ظهر خیلی عادی گذشت و همه کارامو انجام دادم تا غروب زود رفته و آماده بشم حوالی ساعت 1 ظهر بود که یکی از دوستان صمیمیم تلفن زد که ماشینی رو که سفارش داده بود آورده اند و چون خودش زیاد به این جور ماشینهای جدید و مدل بالا آشنایی نداره من برم بگیرم و نتونستم نه بگم و و رفتم ماشین رو که کمی بیرون شهر بود از نمایندگی گرفتم و با کلی مصیبت که</description>
<pubDate>Sun, 21 Jun 2009 21:47:34 +0330</pubDate>
<dc:creator>misham</dc:creator>
<guid>misham.blogfa.com/post/96</guid>
</item>
<item>
<title>روز مادر مبارک</title>
<link>https://misham.blogfa.com/post/95</link>
<description>وقتیکه من بزرگ شدم، شاید، معمار شوم آنگاه، تمامی جهان را همچون بامی بر فراز دستان تو، ستون خواهم کرد □ وقتیکه من بزرگ شدم، شاید، پزشک شوم آنگاه، با عطر تو نوشدارویی خواهم ساخت بر تمام دردهای جهان و آنگاه به سلامتی شان، با لب های تو بر گونه های شادی تمام کودکان جهان، بوسه خواهم زد □ وقتیکه من بزرگ شدم، شاید یکروز با چتر گیسوان تو از آسمان آرزوهایت پروازی کنم بر آستان زمین زمینی که پای تو آنرا نگه داشته است و آنگاه، خواهم دوید تا مرزهای درونت و در پنهانترین</description>
<pubDate>Sun, 14 Jun 2009 12:16:05 +0330</pubDate>
<dc:creator>misham</dc:creator>
<guid>misham.blogfa.com/post/95</guid>
</item>
<item>
<title>بهترین تفریح من ومیشا</title>
<link>https://misham.blogfa.com/post/94</link>
<description>میدونید یکی از بهترین تفریحات من و میشا رفتن بحموم است این اواخر هروقت که از سرکار اومدم بلافاصله لباساشو کنده میگه بابا حموم منم دلم نمیاد نه بگم میریم اونجا و کلی بازی ، البته اینو هم بگم که بمن یکی هم خیلی خوش میگذره نمیدونید شستن اون بدن سفید و کوچولوش چه لذتی داره با هم آب بازی میکنیم تو وان کوچیکش میشنیه و ماشین بازی میکنیم و وقت شستن موها اون اول با اون دستای کوچولوش بموهای من شامپو زده و هر دو سر هم رو میشوریم وقتی میخوام لیف بکشم اصرار داره که</description>
<pubDate>Sat, 23 May 2009 23:09:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>misham</dc:creator>
<guid>misham.blogfa.com/post/94</guid>
</item>
<item>
<title>اینم میشای من</title>
<link>https://misham.blogfa.com/post/93</link>
<description></description>
<pubDate>Wed, 29 Apr 2009 00:14:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>misham</dc:creator>
<guid>misham.blogfa.com/post/93</guid>
</item>
<item>
<title>سال 1388</title>
<link>https://misham.blogfa.com/post/92</link>
<description>عید امسال سرآغاز خوبی برای میشا بود اولین مسافرت خارج از کشور ، اولین مسافرت خارج از استان خودش رو انجام داد با این مزیتها که تمامی کسانی که دوسشون داره شهین جون و بابا جون ، اشی و بابایی (مادر بزرگها و بابا بزرگها)و دایی و زن دایی و عمو همه اشون پیشش بودند و تمامی لحظات خوشش با اونا بود خلاصه عید خوبی واسش بود واسه ما هم بغیر کم که از 29 اسفند تا 14 فرورودین بدون استثنا شبها ساعت 2.5 خوابیده و صبح زود بیدار شدیم خوب و بیاد ماندنی بودو خیلی خوش گذشت.تو این</description>
<pubDate>Fri, 10 Apr 2009 22:11:40 +0330</pubDate>
<dc:creator>misham</dc:creator>
<guid>misham.blogfa.com/post/92</guid>
</item>
<item>
<title>زندگی</title>
<link>https://misham.blogfa.com/post/91</link>
<description>شاید زندگی آن جشنی نباشد که ما آرزویش را داشتیم.اما حال که به آن دعوت شده ایم بگذار تا می توانیم &quot;زیبا برقصیم &quot;</description>
<pubDate>Sun, 05 Apr 2009 12:18:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>misham</dc:creator>
<guid>misham.blogfa.com/post/91</guid>
</item>
<item>
<title>بزرگترین دغدغه زندگی ما</title>
<link>https://misham.blogfa.com/post/90</link>
<description>یکی از دغدغه های بزرگی که همیشه ذهن هاله رو مشغول کرده و بمن نیز سرایت کرده و قابل علاج هم نیست اینه که اگه ما بمیریم میشا چی میشه؟میدونید هاله هم مانند هر مادر فرزندش رو تا حد مرگ دوست داره اون اوایل می دیدیم که وقتی تو بغاش نگه داشته بعضی وقتها اشک می ریزه و در جواب سوالم که چی شده می گفت اگه من بمیرم سرنوشت این چی میشه؟خوب من با دلایلی که هیچکدوم موجه هم نبود ذهنش رو منحرف میکردم تا اینکه به من هم سرایت کرد .میدونید اونایی که بچه دارند حرف منو کاملا می</description>
<pubDate>Sun, 18 Jan 2009 07:35:16 +0330</pubDate>
<dc:creator>misham</dc:creator>
<guid>misham.blogfa.com/post/90</guid>
</item>
<item>
<title>صفر ها</title>
<link>https://misham.blogfa.com/post/89</link>
<description>داشتم فکر میکردم این عدد صفر و یا بعبارتی صفرها در زندگی آدما چقدر تاثیر گذار و تعداد اینها برای بعضی ها چقدرمهم و برای بعضی ها چقدرخنده داره.از اول شهریور درگیر یه وام یکصد میلیونی تومنی بودم تا اینکه یکهفته پیش اطلاع دادند وام حاضره برم وام رو بگیرم ضامن خواستند که دو نفر رو معرفی کردیم که یکی مدیر شرکتی هست و بخاطر اینکه پرونده اعتباری نداشت گفتند نمیشه و من بهش تلفن زدم و اون به بانک زد و گفت الان تو حساب شرکت یک میلیارد و ششصد و خورده ای میلیون تومان</description>
<pubDate>Mon, 05 Jan 2009 07:35:11 +0330</pubDate>
<dc:creator>misham</dc:creator>
<guid>misham.blogfa.com/post/89</guid>
</item>
</channel>
</rss>
