بدست آوردن دل
دیروز صبح بعد یک روز پرتنش با آرامش داشت میگذشت تا اینکه نزدیکیهای ظهر دوستم زنگ زد که طرف بازم ادعای خسارت کرده و یکصد و پنجاه هزار تومان بازم میخواد و زیر حرف دیروزش که گفت تسویه کردیم زده و بهش گفتم ناراحت نباشه من حلش میکنم و بهش زنگ زده و کلی جر و بحث کرده و گفتم مسئله ای نیست و ساعت 15 باهاش قرار گذاشتم و رفتم پول رو بهش دادم میدونید خیلی ناراحت بودم و عصبی و خیلی کار بدی کردم میدونید خیلی تحقیرش کردم بخاطر اینکه زیر حرفش زده بخاطر اینکه باعث و بانی ناراحتی یکی دیگه شده ، خیلی حرفا بارش کردم و جالب اینه که اون فقط چک پولها رو دستش گرفته بود و چیزی نمیگفت و این بیشتر حرصم داد تا جایی که سواد و حتی مستاجر بودنش رو هم برخش کشیدم که اگه آدم کاری بود بعد اینهمه سال مستاجر نمیشد خلاصه اینبار ازش یه کاغذ هم گرفتم هرچند این کاغذ رو که بعنوان تسویه حساب بود رو وکیل شرکت نوشت و موقع نوشتن گفت اون نمیتونه ثابت کنه و این پول رو اضافی میگیره و میتونیم ندیم ولی بخاطر اون دوستم گفتم مسئله ای نیست.و کاغذ بدست به محل کار دوستم رفتم سرش خیلی شلوغ بود و پیشش رفتم و کاغذ رو بهش نشون دادم اشک تو چشماش جمع شد و چند بار گفت مرسی متشکرم.میدونید اوننوقت بود که احساس راحتی بهم دست داد خیلی راحت شدم انگار این دوروزه اینهمه پول رو من بعنوان خسارت یه دوست نداده بلکه بمن داده اند.میدونید وقتی هاله رو برداشتم و گفت خیلی ناراحته و اون پول زور بوده که من داده ام و بهش گفته یه لحظه احساس شادی رو که تو صورت دوستم دیدم اون برام بسه پول دیر و زود جور میشه ولی هیچوقت نمیشه با هزار برابر اون پول قلب یه دوست رو بدست آورد
یک روز خوش با هزار دردسر
امشب یکی از بهترین شبهای زندگیم بود قرار بود مهمون داشته و راجع به روز عقد برادرم حرف بزنیم و از این قبیل مراسمها ، صبح تا ظهر خیلی عادی گذشت و همه کارامو انجام دادم تا غروب زود رفته و آماده بشم حوالی ساعت 1 ظهر بود که یکی از دوستان صمیمیم تلفن زد که ماشینی رو که سفارش داده بود آورده اند و چون خودش زیاد به این جور ماشینهای جدید و مدل بالا آشنایی نداره من برم بگیرم و نتونستم نه بگم و و رفتم ماشین رو که کمی بیرون شهر بود از نمایندگی گرفتم و با کلی مصیبت که الان نکنه یکی از بغل یا از پشت بزنه و هزاران چیز دیگه بردم خونشون و تحویل دادم و زود به شرکت برگشتم و کمی که بیکار بودم به یکی از دوستام زنگ زدم که حرف و حدیث اون طولانیه و ساعت 18 بود که از شرکت بیرون اومده و به یه شرکت دیگه که باید میرفتم سر زدم و بعد کمی اینور و اونور دیدم بله باید خسارت یه دوست خیلی عزیز رو که 550 هزار تومان شده بپردازم و همونجا آنلاین پرداخت کردم و بیرون اومدم خوب ناراحت بودم ولی بخاطر اون دوست خودم رو تسکین دادم که دوست به درد اینجور کارا میخوره خلاصه به خونه اشی که رسیدم تا میشا و هاله رو بردارم تو کوی اونا درگیر یه مسئله همسایه ای شده و بقول مثل معروف آش نخورده و دهن سوخته همه گناهها رو با اینکه هر دو طرف هم میگفتند که کار تو نیست بخاطر اینکه مسئله تموم بشه به گردن گرفتم و هزارتا ناراحتی هم بخاطر اون متحمل شدم و با تاخیر خیلی زیاد خونه شهین جون رسیده و اونجا دوش گرفتم و با این اوضاع و احوال سعی کردم خوش بگذره و بعد اونا هم چون دیر شده بود هاله و میشا موندند و من بخونه برگشتم اینم احوالات یه روز من ، تازه وسط یه جایی جلسه داشتم یادم رفت برم و شب تلفن زده و کلی حرف و حدیث که باید میومدی .و تو این لحظه فکر میکنم چی میشد هیچیک از این اتفاقات نمی افتاد؟
روز مادر مبارک
وقتیکه من بزرگ شدم، شاید، معمار شوم
آنگاه، تمامی جهان را همچون بامی
بر فراز دستان تو، ستون خواهم کرد
□
وقتیکه من بزرگ شدم، شاید، پزشک شوم
آنگاه، با عطر تو نوشدارویی خواهم ساخت
بر تمام دردهای جهان
و آنگاه به سلامتی شان، با لب های تو
بر گونه های شادی تمام کودکان جهان، بوسه خواهم زد
□
وقتیکه من بزرگ شدم، شاید
یکروز با چتر گیسوان تو
از آسمان آرزوهایت
پروازی کنم بر آستان زمین
[زمینی که پای تو آنرا نگه داشته است ]
و آنگاه، خواهم دوید تا مرزهای درونت
و در پنهانترین گوشه های جنگل سبز آغوش تو، پنهان خواهم شد
□
اکنون را که نام نهادی فصل کاشت
فردا که من بزرگ شدم، در زمان برداشت
مادرم، به تو قول می دهم
من تو را دوست خواهم داشت…
بهترین تفریح من ومیشا
میدونید یکی از بهترین تفریحات من و میشا رفتن بحموم است این اواخر هروقت که از سرکار اومدم بلافاصله لباساشو کنده میگه بابا حموم منم دلم نمیاد نه بگم میریم اونجا و کلی بازی ، البته اینو هم بگم که بمن یکی هم خیلی خوش میگذره نمیدونید شستن اون بدن سفید و کوچولوش چه لذتی داره با هم آب بازی میکنیم تو وان کوچیکش میشنیه و ماشین بازی میکنیم و وقت شستن موها اون اول با اون دستای کوچولوش بموهای من شامپو زده و هر دو سر هم رو میشوریم وقتی میخوام لیف بکشم اصرار داره که اونم لیف بکشه و چطوری یه ذره از اینجا و اونجا بدن منو میشوره و آخر هم داد میزنه هاوه (هاله) حوله بیار.نمیدونم این حموم بازی تا چه سنی ادامه پیدا میکنه ولی امیدوارم خیلی طول بکشه
اینم میشای من
سال 1388
عید امسال سرآغاز خوبی برای میشا بود اولین مسافرت خارج از کشور ، اولین مسافرت خارج از استان خودش رو انجام داد با این مزیتها که تمامی کسانی که دوسشون داره شهین جون و بابا جون ، اشی و بابایی (مادر بزرگها و بابا بزرگها)و دایی و زن دایی و عمو همه اشون پیشش بودند و تمامی لحظات خوشش با اونا بود خلاصه عید خوبی واسش بود واسه ما هم بغیر کم که از 29 اسفند تا 14 فرورودین بدون استثنا شبها ساعت 2.5 خوابیده و صبح زود بیدار شدیم خوب و بیاد ماندنی بودو خیلی خوش گذشت.تو این مدت البته بعد تعطیلات دو اتفاق افتاد که خیلی جالب بود یکی تغییر رویه هاله تو کارش بود همیشه بهش غر میزدم که مریض ویزیتی قبول نکن خسته میشی مثل بقیه سر هر چیز کوچکی اسم یه عمل جراحی نسج نرم یا سخت رو بزار قبول نمیکرد که مریضها همه یکی هستند و دیروز که نشسته و حساب در آمد ماه پیشش رو میکرد دیدم خیلی خیلی بیشتر از ماههای گذشته هست و وقتی دلیلش رو پرسیدم گفت هرکی بعد من اومده سرکار(پزشکان) الکی سر هزچیزی اسم یه عمل جراحی گذاشته و ویزیت نکرده و کلی بیشتر از من در آمد داشته و منم همین کار رو کردم و همه اش مریضهای اندو قبول کرده و هر چیزی رو یه عمل جراحی عنوان کردم .و دومین مطلب تولد من بود (19 فروردین) که متاسفانه خیلی خیلی از کسانی که انتظار داشتم یه SMS خالی هم نزدند و کسانی که تصور نمیکردم بدونند تولد کی هست واسم کادو هم دادند و 19 با هاله دوتایی جشن گرفتیم و دیروز هم مامان یه جشن تولد گرفته بود و امشب هم که بخونه دوستم رفته بودیم دیدم خانمش ترتیب یه جشن رو داده و کیک و بقیه چیزها رو مهیاکرده بود که امشب خیلی خیلی بهم حال داد.خوب اینم از احوالات سال نو.ضمنا سال نو همه شما مبارک
زندگی
شاید زندگی آن جشنی نباشد که ما آرزویش را داشتیم.اما حال که به آن دعوت شده ایم بگذار تا می توانیم "زیبا برقصیم "
بزرگترین دغدغه زندگی ما
یکی از دغدغه های بزرگی که همیشه ذهن هاله رو مشغول کرده و بمن نیز سرایت کرده و قابل علاج هم نیست اینه که اگه ما بمیریم میشا چی میشه؟میدونید هاله هم مانند هر مادر فرزندش رو تا حد مرگ دوست داره اون اوایل می دیدیم که وقتی تو بغاش نگه داشته بعضی وقتها اشک می ریزه و در جواب سوالم که چی شده می گفت اگه من بمیرم سرنوشت این چی میشه؟خوب من با دلایلی که هیچکدوم موجه هم نبود ذهنش رو منحرف میکردم تا اینکه به من هم سرایت کرد .میدونید اونایی که بچه دارند حرف منو کاملا می فهمند بچه نماد فرشته هست وابستگی آدم به این دنیا میشه خواب و بیداری و خورد و خوراکش با اونه یه لحظه نمیتونه بی اون بمونه اینهفته قراره 3-4 روزی برای مجمع و سمینار برم تهران ولی از حالا موندم این چند روز رو بدون اون چیکار کنم خوب این چند روز میگذره ولی واقعا اگه ما نباشیم میشا چیکار میکنه؟
صفر ها
داشتم فکر میکردم این عدد صفر و یا بعبارتی صفرها در زندگی آدما چقدر تاثیر گذار و تعداد اینها برای بعضی ها چقدرمهم و برای بعضی ها چقدرخنده داره.از اول شهریور درگیر یه وام یکصد میلیونی تومنی بودم تا اینکه یکهفته پیش اطلاع دادند وام حاضره برم وام رو بگیرم ضامن خواستند که دو نفر رو معرفی کردیم که یکی مدیر شرکتی هست و بخاطر اینکه پرونده اعتباری نداشت گفتند نمیشه و من بهش تلفن زدم و اون به بانک زد و گفت الان تو حساب شرکت یک میلیارد و ششصد و خورده ای میلیون تومان پول هست یعنی من نمیتونم ضامن صد میلیون تومن بشم!!؟ یعنی صد میلیونی که من کلی بهش احتیاج داشتم واسه اون همچی رقم قابل ملاحظه ای نبود خلاصه همانروز بعد اتمام کار و واریز مبلغ که به شرکت برگشتم یکی از همکارا اومد و گفت اگه بهمه اون پول احتیاج ندارم 10 میلیونش رو به او بدم با مادر خانمش اختلاف پیدا کرده و الان میخواد بره جای دیگه خونه بگیره و اون بجای من اقساط اون 10 میلیون رو بپردازه که خوب بعد از شنیدن اینکه من این پول رو واسه چی گرفتم و بقول مثل تا دینار آخر لازم دارم چیزی نگفت و رفت و چند ساعت بعد که برای عقد قرار داد با شرکتی رفته بودم زود بمحل رسیدم و کمی پایین برای گذشتن زمان کافی نت یکی از همکارا رفتم (که به تازگی از شرکت جدا شده) اونجا نشسته بودم ویه نفر مشتری داشت و سر یه اشکال کوچیک گیر کرده بود و کلافه شده بود رفتم پیشش و داشتم به اون کمک میکردم که یکی با داد و بیداد اومد که گفته بودی پول میریزم و هنوز واریز نکردی و کلی حرفو حدیث که همکارمون برگشت گفت میدونم بخدا ندارم از همه شرمنده ام از دوست آشنا مشتری و دیگه نتونست ادامه بده و اون مرد هم که اوضاع رو دید گفت من میرم غروب میام .باور کنید از اینکه دیدم یه نفر اونطوری پیش مشتری پیش غریبه پیش من خراب شد خیلی خیلی ناراحت شدم و بعد برطرف شدن مشکل بیرون رفتم و با اون شرکت قرار داد رو بستم و بعدش به اون همکارم زنگ زدم که من سرم شلوغه بیا مقداری از کارهای اون شرکت رو تو انجام بده که بلکه قسمتی از مشکلاتش رو بتونه برطرف کنه .که متاسفانه اونقدر بهم ریخته بود که خودش گفت فکر نمیکنم بتونم حواسم رو جمع کنم و از عهده اش بر بیام در صورتیکه من میدونم خوب میتونه.و دیروز هم یکی از دوستام زنگ زده بود که میخواد با خانمش و پسرش واسه این چند روز تعطیل برن مالزی و اسم من و هاله رو هم اونجا مینویسه البته چون جاها پر شده واسه هرنفر صد هزار تومن بیشتر میده تا ثبت نام کنه که من گفتم بخاطر میشا نمیتونیم و میشا رو هم دلمون نمیادتنها بزاریم و اونها برند .بعدش با خودم گفتم چه دنیایی یکی بخاطر اینکه حتما بتونه بره نفری صدهزارتومان بیشتر به تور میده و یکی بخاطر یکدهم اون پول چکش برگشت میخوره.
آرایشگاه کودکانه

اینم میشا خانوم که امروز رفته آرایشگاه کودکانه ژینوس و شده پسر
و از بس همه بهش به به و چه خوشگل شدی و از این حرفها زدند دیگه سر از پا نمیشناسه.ضمنا رها جان خونواده چهارم خونواده دائیش هست
پرنسسم
اینم تازه ترین عکس پرنسسم که داشت میرفت تولد اونم فقط خودش رو دعوت کرده بودند نه ما رو و خوب از عکس می بینید که چه شیطونی شده..دیگه کاملا همه چی رو میفهمه و منظورش رو بیان میکنه میدونه وسایلش کجاست و موقع چه کاری باید کدوم لباسش رو بیاره خلاصه عزیز دل چهارخونواده شده.
کشتی طوفان زده
کشتی طوفان زده زندگی ما هم بالاخره به ساحل نشست و آرامش برگشت هرچند اثرات اون طوفان باقیمانده ولی آرامش نسبی برقرار گردیده ، پرنسسم دیگه بزرگ شده همه چی رو میفهمه راه میره کلمات رو کم و بیش بیان میکنه و مهمتر از همه میدونه چطوری خودش رو لوس کنه.چشم و چراغ هردو خانواده شده و جالب اینکه دیگه اصلا بچه داری ما رو نمی پسندند و صریحا به رومون گفته و عنوان می کنند البته اینم اثرات خودش رو داشته هرچند بیان این کلمه واسه من ناخوشاینده ولی کمی واقعگرایانه به موضوع نگاه کنم می بینم که کاملا میشام بخاطر توجهات بیش از حد هر دو خانواده لوس شده هرچی میخواد باید بشه واقعا بعضی وقتها وقتی به اشی و بابای هاله نگاه میکنم که با وجود سن زیاد چطوری همه خواسته های میشا رو برآورده میکنند خودم خجالت می کشم ولی مگه جرات داریم پیش یکی از اونا به میشا بگیم بالای چشات ابروست حالا شهین جون و بابا جون هم که بجای خود ،چند وقت پیش که میشا خونه شهین جون بود وقتی شب برگشتیم دیدیم شهین جون و باباجون رو زمین رو سرامیک نشسته دارند هر دو به میشا غذا میدن بابای من که عمرا رو زمین رو فرش نمی نشست چه برسه به اینکه رو سرامیک نشسته باشه جالبیش اینه که خیلی هم لذت می بردند.منم که از اول مهرماه از کنسرسیوم جدا شدم یعنی به تنهایی تو شرکت خودمون عهده دار نمایندگی شرکت PAP طرف قرارداد شدم.باور کنید با اینکه کارم خیلی شده ولی از بابت اعصاب ازاینکه با اون اشخاص ...سروکله نمی زنم راحت شدم.هاله هم که طبق معمول درمانگاه و مطب.خلاصه اینم از جریانات این چند وقت.
پرنسس ،هاله من

اینم جدیدترین عکسهای پرنسسم هستند دیگه عروسکم بزرگ شده از 2 شهریور سرپا راه میره بدون کمک گرفتن از چیزی و چهاردست و پا رفتن رو فراموش کرده ، منظورش رو آشکارا بیان میکنه ، هرکی رو می بینه اول دستش رو دراز میکنه که دست بده ، شبها وقت خوابش که میشه خودش میگه و اتاق خواب رو نشون میده که ببریم اونجا با این شرط که باید بابا هم پیشش باشه و چه شبها که بابا هم خوابش برده و نصفه های شب بیدار شده و تا صبح کار کرده و خیلی چیزهای دیگه.چشم و دل بابا شده همه خوشیهای بابا شده .حیف که همون اندازه که پرنسس بزرگ و نازنین شده بابا و مامان بد شدند خیلی وقته با هاله اوضاع بهم ریخته ظاهرا همه چی بر وفق مراده دیگه هاله زیاد مریض نمی بینه و بالطبع خسته نمیشه و سرحاله ولی نمیدونم چه عاملی باعث شده که هردومون بد و بعبارتی Out of control بشیم سر هیچی با هم جرو بحث کرده و از هم دور میشیم دیگه خونمون اون حالت قبلی رو نداره خونمون سرد و بیروح شده از هم دیگه دور افتادیم البته این چند روز اخیر سعی کردیم به روزهای قبل برگردیم و بعد هر جر و بحث بلافاصله گناهامون رو بگردن گردن گرفته و سعی در بهبود رابطه کرده ایم ولی میدونید روزهای گذشته در هردومون بدجوری اثر گذاشته ، حرفهایی که نیابد زده میشد زده شد چیزی که تو این 5 سال اتفاق نیفتاده بود این چند وقت اتفاق افتاده خلاء عجیبی بینمون هست نمیدونم چی میتونه این خلاء رو پر کنه!!؟حالا هر دومون داریم عشقمون رو بپای میشا می ریزیم بدون اینکه بطرف مقابلمون جایی داده باشیم.
بدون شرح


رعایت موارد امنیتی در رابطه با پرنسس
1. در حضور ایشان من و هاله نباید دستهای همدیگه رو گرفته و یا بهم تکیه داده و یا اونقدر نزدیک هم بشینیم که بهم بچسبیم که در صورت بروز چنین خطایی ابتدا از کاری که انجام میده دست کشیده بما نگاه میکنه اگه عکس العملی نشون ندیم داد میکشه و اگه باز عکس العملی نشون ندیم خودش رو بما رسونده دستامونو جدا کرده و یا میاد بینمون نشسته و ما رو هل میده. مثلا چند روز پیش که هاله چند مریض اندویی داشت گردنش درد میکرد تا خواستم گردنش رو بمالونم همچی دادی کشید که دست کشیده و هاله رضایت داد که همونطوری بمونه.
2. وقتی کسی بخونه ما میاد و یا ما میریم و میخواهیم روبوسی کنیم مثلا شهین جون میخاد من و هاله رو میبوسه ابتدا باید میشا رو ببوسه و بعد جلوی چشمان عصبانی سرکار علیه ما رو ببوسه.
3. همه جای تخت سرای من است، خانوم با اینکه دوتا تخت دارند یکی اتاق خودشون و یکی اتاق ما میاد رو تخت ما بینمون میخوابه و عادت داره غلت بزنه و اگه لحاف روش باشه با پا اونقدر لگد میزنه که لحاف بیفته و حالا اگه موقع غلت زدن پاش بما بخوره بخیال اینکه به مانع بعبارتی لحاف برخورده شروع به لگد زدن میکنه و باید از جلوی پای خانوم کوچولو بکشیم کنار باور کنید شبهایی شده که من و هاله هر دو در لبه های تخت خوابیدیم.
4. صبحها هر ساعتی که ایشان بیدار شدند باید ما هم بیدار شده و فورا تلویزیون و یا کامپیوتر باز شده برای ایشان موزیک پخش بشه.
5. کامپیوتر وسیله ای هست برای پخش کلیپ های مورد دلخواه ایشان و تا روشن شد باید کلیپ پخش شده و ماوس که یه نور قرمز خوش رنگ زیرش هست دست ایشان داده شده و ایشان جلوی کیس نشسته و زود زود درب CD R/W و یا DVD R/W رو باز و بسته کرده و ماوس رو اینور اونور کوبیده و بخندند.
6. موقع نشستن توی ماشین باید موزیکهای مورد پسند ایشان که حتما باید پاپ باشند (خواننده هایی که موزیک SLOW خونده اند از نظر ایشان باید اعدام بشند چه معنی داره تو ماشین و یا جای دیگه موزیک SLOW پخش بشه)و اون موزیکهایی که هرروز خونه اشی و شهین جون از TV پخش میشه گذاشته شده و با صدای بلند پخش بشه در غیر اینصورت با جیغ های ممتد باید پذیرای عصبانیت خانوم باشیم.
7. موقع بیرون رفتن حتما باید موهاشون شونه شده و یه عطری به ایشون زده بشه که مالیدن شیشه عطر هم کفایت میکنه و اگه زمانی خدای ناکرده ما یادمون بره فورا بسوی میز آرایش رفته و با زحمت از کشوها گرفته بلند شد یه عطری ادکلنی برداشته با در بسته به خودش مالیده ودر حالی که تو دستش گرفته و محکم به روی زمین میکوبه بسمت ما میاره.
8. تو همه مهمونیا همه باید حواسشون به ایشان باشه از آنجایی که بابایی و باباجون ، اشی و شهین جون همیشه و در همه حال در اختیار شون بوده اند و هرچی خواسته انجام داده اند از این رو ماها هم باید دست به سینه در اختیارشون باشیم و اگه دلشون ددر خواست زود لباس پوشیده و برای گردش بیرون بریم و یا اگه دلشون خوشمزه خواست (خوشمزه اسم مستعار بستنی است) باید زودتر فراهم کنیم.
میدونید همه اینا رو که نوشتم همشون برامون لذت بخشه واقعا از خدا متشکریم که همچی لطفی در حقمون کرده و دعای هاله و من اینه که کسانیکه از این لذت محروم هستند هرچه زودتر بتونند این لذت که بهترین لذت دنیاست رو بچشند.
روز مادر
روز مادر یعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو صبوری
روز مادر یعنی به تعداد همه روزهای آینده تو دلواپسی
روز مادر یعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو بیداری
روز مادر یعنی بهانه بوسیدن خستگی دستهایی که عمری به پای بالیدن تو چروک شد
روز مادر یعنی بهانه در آغوش کشیدن زنی که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود
روز مادر یعنی باز هم بهانه مادر گرفتن...
سالگرد ازدواجمون
5 تیر سالگرد ازدواجمونه ،5 سال گذشت خیلی چیزها بدست آوردیم که در راس اونا زیباترین و بهترین هدیه خدا یعنی میشا قرار داره و یک زندگی توام با عشق رو بنا کردیم ولی متاسفانه در قبال اینهمه خوبیها یه چیز رو از دست دادیم و اون تحملمون هست .نمیدونم خیلی بد شدم یعنی کوچکترین مسئله منو وادار به تنش میکنه در صورتیکه آرزوی قلبیم نیست بقول هاله دیگه اون علی نجیب نیستم .بعد هر مسئله وقتی خوب فکر میکنم می بینم میتونستم یه رفلکس خوب داشته باشم ولی متاسفانه وقتی یه فلش بک می زنم می بینم خرابش کردم دست خودمم نیست هرچی هم فکر میکنم می بینم واسه این رفتارام دلیل خوبی ندارم البته اگه بخوام توجیه کنم که صدتا دلیل میتونم واسه دیگرون بیارم ولی واسه خودم دلیل قانع کننده ای ندارم و این خودمم که در مقابل وجدان خودم محکوم میشم.تصمیم گرفتم دیگه از آغاز سال جدید زندگیمون سعی کنم در مقابل همه چیز واکنش مثبت نشون بدم حالا چقدر موفق میشم نمیدونم دعام کنید.
یک عکس دیگه از تولد پرنسسم
تعطیلات و من
دوشنبه هاله رو از مطب برداشتم و به اتفاق میشا بخونه اومدیم و برای اینکه این چند روز رو کاملا در تعطیلات بسر ببریم تا پاسی از شب بیدار مونده و کارهامو انجام دادم و نصف شب حوالی 2 بود که خوابیدم و صبح به لطف پرنسسم ساعت 7.30 بیدار شدم و بعد بازی کردن با میشا و دوش و بقیه کارها همگی با هم بیرون رفته و نهار رو به یک رستوران که 63 کیلومتری اینجا به تازگی افتتاح شده بود رفتیم و نهار رو اونجا خوردیم و برگشتنی هم به یه رستوران دیگه رفته عصرونه رو خورده حوالی 9 شب بود بخونه رسیدیم که به همگی خیلی خیلی خوش گذشته بود و کمی بعد بود که اطلاع دادند شوهر خانم پاتو رو عمل جراحی کرده اند و اونوقت شب متاسفانه هیچ بلیطی گیر نیاوردم و نصف شب که چه عرض کنم ساعت 5.30 صبح هاله و میشا رو خونه شهین جون برده و خودم با ماشین خودمون راهی شدم و بعد 6 ساعت و خورده ای حوالی 13.30 رسیدم و به هاله می گفتم که اثری از تعجب در رفتنم تو صورت هیچکدوم ندیدم انگار منتظر بودند که من میرم و اونروز رو اونجا مونده و بازم صبح ساعت 6 راهی شده و ظهر بخونه شهین جون رسیدم و بعد خوردن نهار بخونه خودمون برگشته و 2-3 ساعتی خوابیدم . و بعد بیدار شدن شروع به گفتن وضع شوهر خانم پاتو و بقیه مسایل سفر یکروزه ام به هاله شدم و شب که شد از اونجایی که هر سه تامون خوب بودیم یه فیلم گذاشته و داشتیم نگاه میکردیم که بلند شده و یه آبجو برای خودم باز کرده و آوردم و موقعی که تو لیوان میریختم میشا از کف کرددنش و رنگش خوشش اومد و هی شروع کرد به گفتن من من (یعنی به من هم بده) و هاله نمیخواست بده که گفتم تلخه بده خودش نمیخوره که در کمال تعجب دیدیم خورد و دوباره خواست و در هر دو دفعه کلی از اونو خورد که به هاله گفتم بسشه دیگه نده و به اینترتیب خانم کوچولو رقیب ما شد و خوابیدیم و صبح بیدار شده و به اتفاق هر دو خانواده (خانواد پدری من و هاله) به باغ خودمون رفته و تا شب اونجا بودیم و بعد بخونه برگشته و از اونجایی که خسته بودیم خوابیدیم.شنبه یعنی دیروز هم تا غروب خونه بوده بعد سری بخونه شهن جان زده و از اونجا به شعبه جدید Zeroten که تازه باز شده رفته و واسه میشا لباس خریده و بخونه برگشتیم .اینم شرح تعطیلات خود را چگونه گذرانده اید.میدونید تنها چیزی که تو این چند روز ذهنم رو بخودش مشغول کرده و هاله هم نتونست جوابی برای اون پیدا کنه این بود که بعد اون ماجرای من و خانم پاتو از شوهرش دلخوشی نداشته همه اش پی فرصت تلافی هستم ولی هربار اتفاقی برای اونا افتاده ( مرگ برادر خانم پاتو ، مریضی شوهر خانم پاتو ) بلافاصله خودم رو به اونجا رسونده ام ناگفته نماند که اونا هم مثل همیشه کلی بهم محبت کرده اند خانم پاتو اونروز برای تو راهی یه صبحونه مفصل درست کرده بود و چون اصلا چایی نمی خورم آبجوش درست کرده و کلی کافی میکس گذاشته بود بخورم تا تو راه خوابم نگیره ولی میدونید همه اینا باعث نمیشه تا من از فکر تلافی در بیام و اینکه چرا میرم هنوز تو ذهنم جای سوال هست میدونم حتما اولین چیزی که بذهنتون میرسه اینه که برای دیدن خانم پاتو میرم ولی نه ، اون ماجرا درس عبرت خوبی برام بوده.حالا شما چی فکر می کنید نمی دونم.
برگشتنم از سفر
سلام
بالاخره بعد چند روزاز مسافرت برگشتم نمیتونم بگم خوب نبود و خوش نگذشت ولی خیلی جای خالی هاله و میشا رو حس میکردم مخصوصا یه شب که تنهایی تو بار نشسته بودم خیلی خیلی دلم میخواست میشام پیشم بود حتما میگین بار جای بچه نیست ولی نه دلم میخواست اونجا پرنسسم رو روی پیشخوان بار می نشوندم و همانطوری که موزیک پخش میشد پرنسسم هم شروع به دست زدن میکرد.باور کنید هر فروشگاه میرفتم دلم میخواست اولین چیز رو واسه پرنسسم بخرم.خلاصه کارم تموم شد و برگشتنی با یه آقای دکتر که استاد دانشگاه هستند و دخترشون که واسه فوق لیسانس ثبت نام کرده بودند آشنا شدم و گفتند ماشینشون رو مرز بازرگان نگهداشته اند و با اونا برم و منم قبول کرده و برگشتنم به اتفاق این دو نفر بود.اینم از سفرنامه چند روزه من.